ایران سرا

Mehdi Kazemi’s Weblog

Archive for the ‘Famous Iranian - ایرانی های مشهور’ Category

Nader Ebrahimi Passed Away – …نادر ابراهیمی هم رفت

Posted by Mehdi Kazemi on 5 June, 2008

نادر ابراهیمی نویسنده، تصویرگر و سینماگر ایرانی، بعد از ظهر روز پنج شنبه پس از تحمل ۹ سال بیماری در سن ۷۳ سالگی در تهران به آرامش ابدی رفت ، روحش شاد . نادر یکی از آن گنجینه هایی بود که قدرش آنچنان که بایست دانسته نشد ، حالا حتما دوباره از جلوی تالار وحدت بدرقه اش می کنند تا قطعه هنرمندان بهشت زهرا و وآن قطعه آرام میهمان ابدی دیگری خواهد داشت و تمام !.

سهم همه هنرمندان و نویسندگان و مفاخر ما که می خواهند فقط خودشان باشند نه قلم بدست و مزور بجای تقدیر و حمایت فقط همین دومتر در قطعه هنرمندان خواهد بود !و بقول آن دوست هنرمندان فقط در همین قطعه آزادی و راحتی کامل دارند ! نادر بیش از نه سال بود که با بیماری جانکاهش دست و پنجه نرم میکرد و متولیان فرهنگ و هنر ما عین خیالشان هم نبود ، حالا حتما خیال همه دیگر راحت می شود !

نادرابراهیمی جایش در ادبیات ما برای همیشه خالی خواهد ماند …

همین جا به خانواده های محترم ابراهیمی و منصوری خصوصا فرزانه خانم همسر نازنینشان و صبایی تسلیت عرض می کنم .

 

ترانه ی « سفر به خاطر وطن »

 

ترانه و طرح آهنگ : نادر ابراهیمی

تنظیم كننده برای اركستر  و رهبر گروه نوازندگان : فریدون شهبازیان

خواننده : محمد نوری

 

(این ترانه بوسیله گروه خوانندگان خردسال و نوجوان رادیو نیز خوانده شده.) 

 

 

ما برای پرسیدن نام گلی ناشناس                 چه سفرها كرده ایم، چه سفرها كرده ایم

 

ما برای بوسیدن خاك سر قله ها                    چه خطرها كرده ایم، چه خطرها كرده ایم

 

ما برای آنكه ایران        گوهری تابان شود         خون دلها خورده ایم

                                                               خون دلها خورده ایم

 

ما برای آنكه ایران         خانه خوبان شود          رنج دوران برده ایم

                                                                رنج دوران برده ایم

 

 

ما برای بوئیدن بوی گل نسترن                       چه سفرها كرده ایم، چه سفرها كرده ایم

 

ما برای نوشیدن شورابه های كویر                  چه خطرها كرده ایم، چه خطرها كرده ایم

 

 

         ما برای خواندن این قصه عشق به خاك            خون دلها خورده ایم

                                                                        خون دلها خورده ایم

 

         ما برای جاودانه ماندن این عشق پاك               رنج دوران برده ایم

                                                                         رنج دوران برده ایم

 

نادر ابراهیمی کیست :

نادر ابراهیمی درچهاردهم فروردین‌ماه سال ١٣١

۵

در تهران به‌دنیا آمد. تحصیلات مقدماتی را در این شهر گذراند و پس از گرفتن دیپلم ادبی از دبیرستان دارالفنون، به دانشكده‌ی حقوق وارد شد. اما این دانشكده را پس از دو سال رها كرد و سپس در رشته‌ی زبان و ادبیات انگلیسی به درجه‌ی لیسانس رسید.

او از ١٣ سالگی به یك سازمان سیاسی چپ پیوست كه بارها دستگیری، بازجویی و زندان رفتن را برایش درپی داشت.

ارایه‌ی فهرست كاملی از شغل‌های ابراهیمی، كار دشواری است. او خود در دو كتاب ”ابن مشغله” و ”ابوالمشاغل” ضمن شرح وقایع زندگی، به فعالیت‌های گوناگون خود نیز پرداخته است. ازجمله شغل‌های او بوده است: كمك‌كارگری تعمیرگاه سیار در تركمن‌صحرا، كارگری چاپخانه، حسابداری و تحویلداری بانك، صفحه‌بندی روزنامه و مجله و كارهای چاپ دیگر، میرزایی یك حجره‌ی فرش در بازار، مترجمی و ویراستاری، ایران‌شناسی عملی و چاپ مقاله‌های ایران‌شناختی، فیلمسازی مستند و سینمایی، مصور كردن كتاب‌های كودكان، مدیریت یك كتاب‌فروشی، خطاطی، نقاشی و نقاشی روی روسری و لباس، تدریس در دانشگاه‌ها و …

در تمام سال‌های پركار و بی‌كار یا وقت‌هایی كه در زندان به‌سر می‌برد، نوشتن را ـ كه از ١٦ سالگی آغاز كرده بود ـ كنار نگذاشت. در سال ١٣۴٢ نخستین كتاب خود را با عنوان ” خانه‌یی برای شب” به‌چاپ رسانید كه داستان ”دشنام” در آن با استقبالی چشمگیر مواجه شد. تا سال ١٣۸

٠ علاوه بر صدها مقاله‌ی تحقیقی‌ و نقد، بیش از صد كتاب از او چاپ و منتشر شده است كه دربرگیرنده‌ی داستان بلند (رمان) و كوتاه، كتاب كودك و نوجوان، نمایشنامه، فیلمنامه و پژوهش در زمینه‌های گوناگون است. ضمن آن‌كه چند اثرش به زبان‌های مختلف دنیا برگردانده شده است.
نادر ابراهیمی چندین فیلم مستند و سینمایی و همچنین دو مجموعه‌ی تلویزیونی را نوشته و كارگردانی كرده، و آهنگ‌ها و ترانه‌هایی برای آن‌ها ساخته است. او همچنین توانسته است نخستین مؤسسه‌ی غیرانتفاعی ـ غیردولتی ایران‌شناسی را تاسیس كند؛ كه هزینه و زحمت‌های فراوانی برای سفر، تهیه‌ی فیلم و عكس و اسلاید از سراسر ایران و بایگانی كردن آن‌ها صرف كرد؛ ولی چنان‌كه باید، شناخته و به‌كار گرفته نشد و با فرارسیدن انقلاب و جنگ، متوقف شد.

او فعالیت حرفه‌یی خود را در زمینه‌ی ادبیات كودكان، با تاسیس ”مؤسسه‌ی همگام با كودكان و نوجوانان” ـ با همكاری همسرش ـ در آن مؤسسه متمركز كرد. این مؤسسه، به‌منظور مطالعه در زمینه‌ی مسائل مربوط به كودكان و نوجوانان برپا شد و فعالیتش را در حیطه‌ی نوشتن، چاپ و پخش كتاب، نقاشی، عكاسی، و پژوهش درباره‌ی خلق‌وخو، رفتار و زبان كودكان و نیز بررسی شیوه‌های یادگیری آنان دنبال كرد. ”همگام” عنوان ”ناشر برگزیده‌ی آسیا” و ”ناشر برگزیده‌ی نخست جهان” را از جشنواره‌های آسیایی و جهانی تصویرگری كتاب كودك دریافت كرد.

ابراهیمی در زمینه‌ی ادبیات كودكان، جایزه‌ی نخست براتیلاوا، جایزه‌ی نخست تعلیم و تربیت یونسكو، جایزه‌ی كتاب برگزیده‌ی سال ایران و چندین جایزه‌ی دیگر را هم دریافت كرده است. او همچنین عنوان ”نویسنده‌ی برگزیده‌ی ادبیات داستانی ٢٠ سال بعد از انقلاب” را به‌خاطر داستان بلند و هفت‌جلدی ”آتش بدون دود” به‌دست آورده است.

نادر ابراهیمی در زندگی پرفرازونشیب خود، جایگاه خاصی برای ورزش نگهداشته است. او رشته‌های مختلف ورزشی را تجربه كرده، یكی از قدیم‌ترین گروه‌های كوهنوردی به‌نام ”اَبَرمرد” را بنیان نهاده و در توسعه‌ی كوهنوردی و اخلاق كوهنوردی، تاثیرگذار بوده است.

 

از این روزهای نادر / گفت‌وگو با همسر “نادر ابراهیمی

 الآن هفتمین سال بیماری نادر را پشت سر می‌گذاریم. سال اول، نادر حتا بر اساس برنامه‌ریزی‌اش که می‌بایست هر شب سه صفجه نوشته‌ی پاک‌نویس داشته باشد، پیش می‌رفت. کارش را به هر ترتیبی انجام می‌داد، اما وقتی حافظه و ذهن مختل شد، نادر قلم را زمین گذاشت و مدت‌ها است که چیزی ننوشته. حالا، گه‌گاه مجلات یا کتاب‌های خودش را دست می‌گیرد، یا این‌که وقت‌ش را پای تلویزیون می‌گذراند.

هليا ، اسمي كه ريشه تاريخي ندارد و نادر آن را ساخت

هلیا» اسمی كه برای نخستین بار در ایران به وسیله نادرابراهیمی، در كتاب «بار دیگر شهری كه دوست می داشتم» به كار رفت، ساخته خلاقیت نویسنده آن است، ریشه تاریخی ندارد و با این حال میان مردم، به عنوان اسمی زنانه، رواج یافته است.

ويژه نامه هفت سنگ درباره نادر ابراهيمي

 

Posted in Cinema - سينما, Famous Iranian - ایرانی های مشهور, Iran - ایران, News - خبرها | Leave a Comment »

روزبزرگداشت حکیم عمرخیام

Posted by Mehdi Kazemi on 17 May, 2008

بیست و هشتم اردیبهشت ماه، مصادف است با روز بزرگداشت ،

 

پدر رباعی در ادبیات فارسی، شاعر، منجم و فیلسوف ایرانی

در كـــارگــه كـــوزه گری رفـــــتم دوش
دیــــدم دو هـــزار كـــوزه گویا و خموش
ناگاه یكـــی كوزه بـــر آورد خـــــــروش
كــو كوزه گر و كوزه خر و كوزه فروش

 

ابوالفتح عمر ابن ابراهيم خيام يا خيامی نيشابوری مشهور به حكيم عمر خيام، فيلسوف، رياضی دان، ستاره شناس و شاعر قرن پنجم هجری قمري/ قرن دوازدهم ميلادی است. شهرت او گرچه بيشتر به شاعری است اما در واقع خيام فيلسوف و رياضی دانی بود كه به آثار ابوعلی سينا پرداخت و يكی از خطبه های معروف او را در باب يكتايی خداوند به فارسی ترجمه كرد. اولين اشاره ای كه به شعر خيام شده، صدسال پس از مرگ اوست.نوشته اند، كه خيام را به تدريس و نوشتن كتاب رغبت چندانی نبود. شايد به دليل آنكه شاگردان هوشمند برگزيده ای پيرامون خود نمی يافت و چه بسا از آن جهت كه اوضاع روزگار خود را، كه مقارن حكومت سلجوقيان و مخالفت شديد با فلسفه و زمان رونق بازار بحث ها و جدل های فقيهان و ظاهربينان بود، شايسته ابراز انديشه های آزاد و بلند نمی ديد. با اين همه، از او نوشته های بسيار برجای مانده كه در قرون وسطی به لاتين ترجمه شد و مورد توجه اروپائيان قرار گرفت. رساله وی در جبر و مقابله و رساله ای ديگر، كه در آن به طرح و پاسخگويی به مشكلات هندسه اقليدس پرداخته، از جمله مشهورترين آثار رياضی اوست.

خيام منجم بود و تقويم امروز ايرانی، حاصل محاسباتی است كه او و عده ای از دانشمندانی ديگر، در زمان جلال الدين ملك شاه سلجوقی انجام دادند و به نام وی تقويم جلالی خوانده می شود. خيام در باب چگونگی محاسبات نجومی خود رساله ای نيز نوشته است. وی علاوه بر رياضی و نجوم، متبحر در فلسفه، تاريخ جهان، زبان شناسی و فقه نيز بود. علوم و فلسفه يونان را تدريس می كرد و دانشجويان را به ورزش جسمانی و پرورش نفس تشويق می كرد. از همين رو، بسياری از صوفيان و عارفان زمان او را به خود نزديك می يافته اند.

خيام سفرهای طولانی به سمرقند و بلخ و هرات و اصفهان كرد و همه جا با روشنی تمام در باب حيرت و سرگشتگی فلسفی خويش سخن می گفت و معتقدات دينی را مورد ترديد قرار می داد. رساله ای در كيفيت معراج، رساله ديگر درباره علوم طبيعی و كتاب های بسيار به زبان های فارسی و عربی حاصل زندگی نسبتا طولانی اوست. از آثار معروف فارسی منسوب به عمر خيام، رساله نوروز نامه است كه با نثری ساده و شيوا، پيدايی نوروز و آداب برگزاری آن را در دربار ساسانيان بازگو نموده. او در اين رساله با شيفتگی تمام درباره آيين جهانداری شاهنشاهان كهن ايرانی و پيشه ها و دانش هايی كه مورد توجه آنان بوده سخن رانده و تنی چند از شاهان داستانی و تاريخی ايران را شناسانده است.

شعر خيام، در قالب رباعی، شعری كوتاه، ساده و بدون هنرنمايی های فضل فروشانه و در عين حال حاوی معانی عميق فلسفی و حاصل انديشه آگاهانه متفكری بزرگ در مقابل اسرار عظيم آفرينش است. تعداد واقعی رباعيات خيام را حدود هفتاد دانسته اند، حال آن كه بيش از چند هزار رباعی به او نسبت داده می شود. در دنيای ادب و هنر بيرون از مرزها، خاصه در جهان انگليسی زبان، خيام معروف ترين شاعر ايرانی است كه شهرتش از محافل علمی و ادبی بسيار فراتر رفته است. اين شهرت مرهون ترجمه رباعيات او به وسيله ادوارد فيتز جرالد شاعر انگليسی است. اوست، كه در قرن نوزدهم ميلادی، افكار بزرگ فيلسوف و شاعر را به جهانيان شناساند و موجب توجه همگان به اين اعجوبه علم و هنر گرديد. از خيام است:
ابوحفض یا ابوالفتح الدین عمر بن ابراهیم نیشابوری مشهور به خیام از برجسته ترین حكما و ریاضی دانان جهان در سال ٣٢٩ ه.ق در نیشابور به دنیا آمد. وی همچنین شاعر معروف ایرانی در قرنهای پنج و شش است. خیام در نیشابور به دنیا آمد. بعدها به دلیل آنكه پدرش خیمه دوز بود به خیام معروف شد. كمتر می نوشت و شاگرد می پذیرفت، وی برای كسب دانش به خراسان و عراق نیز سفر كرد. به واسطه تبحر و دانش عظیمی كه در ریاضیات و نجوم داشت از سوی ملكشاه سلجوقی فراخوانده شد، ملكشاه به او احترام می گذاشت و خیام نزد او قرب و منزلت ویژه ای داشت. او بنا به خواست ملكشاه در ساخت رصدخانه ملكشاهی و اصلاح تقویم با سایر دانشمندان همكاری داشت. حاصل كارش در این زمینه تقویم جلالی آن است كه هنوز اعتبار و رواج دارد و تقویم او از تقویم گریگور یابی دقیق تر است.

در حدود دوازده اثر از خیام در علم و فلسفه به جای مانده است، اما همین آثار اندك، وی را در سراسر جهان به شهرت رسانده است. از مهمترین آنها كتاب جبر اوست كه بهترین اثر در نوع خود در ریاضیات است. از دیگر آثار او می توان به رساله فی شرح ما اشكال من مصادرات اقلیدس، رساله فی ابراهین علی المسائل الجبر و المقابله (جبر خیام)، میزان الحكم رساله الكون و التكلیف، الجواب عم ثلاث مسائل اضیاء العقلی، رساله فی الوجود، رساله فی كلیه الوجود، نوروزنامه و كتاب الزیج المكشاهی كه به رومی نیز ترجمه شده است.

اشعار خیام بیشتر به زبان پارسی و تازی هستند مضمون عمده رباعیات خیام شك و حیرت، توجه به مرگ و فنا و تذكر در مورد مغتنم شمردن عمر آدمی است.

خیام در سال ٥١٧ ه.ق چشم از جهان فرو بست. وی را در زادگاهش نیشابور به خاك سپردند. آرامگاه اين شاعـر بزرگ و رياضي دان مشهور ايراني، حكيم عمر خيام در باغـي در نـيشابور است. 

 

 

 

چون در گذرم به باده شوييد مرا
تلقين ز شراب ناب گوييد مرا
خواهيد به روز حشريابيد مرا
از خاك در ميكده جوييد مرا

برگرفته از: شبکه آموزش

Posted in Famous Iranian - ایرانی های مشهور, History - تاريخ, Iran - ایران, Poetries - شعر ها, Videos - تصويرها | Leave a Comment »

A Brief Biography of Omar Khayyām – زندگينامه مختصرعمر خیام

Posted by Mehdi Kazemi on 17 May, 2008

عمر خیام

 

حکیم غیاث‌الدین ابوالفتح عُمَر بن ابراهیم خیام نیشابوری (زاده ۴۳۹ قمری، مرگ در ۵۱۷ یا ۵۲۶ قمری) [۱] به خیامی و خیام نیشابوری و خیامی النیسابوری[۲] هم نامیده شده است. او از ریاضی‌دانان، اخترشناسان و شُعرای بنام ایران در دوره سلجوقی است. گرچه پایگاه علمی خیام برتر از جایگاه ادبی اوست و دارای لقب حجةالحق بوده‌است،[۳] ولی آوازهٔ وی بیشتر به واسطهٔ نگارش رباعیاتش است که شهرت جهانی دارد. افزون بر آنکه رباعیات خیام را به اغلب زبان‌های زنده ترجمه نموده‌اند. فیتزجرالد [۴] رباعیات او را به زبان انگلیسی ترجمه کرده که بیشتر مایه شهرت وی در مغرب‌زمین گردیده‌است. یکی از برجسته‌ترین‌ کارهای وی را می‌توان اصلاح گاهشماری ایران در زمان وزارت خواجه نظام‌الملک ،که در دوره سلطنت ملک‌شاه سلجوقی (۴۲۶-۵۹۰ هجری قمری) بود، دانست. وی در ریاضیات، علوم ادبی، دینی و تاریخی استاد بود. نقش خیام در حل معادلات درجهٔ سوم و مطالعات‌اش در بارهٔ اصل پنجم اقلیدس نام او را به عنوان ریاضی‌دانی برجسته در تاریخ علم ثبت کرده است.[۵]

شماری از تذکره‌نویسان، خیام را شاگرد ابن سینا و شماری نیز وی را شاگرد امام موفق نیشابوری نوشته‌اند.[۶][۷] [۸] هر چند قول مبنی بر این که خیام شاگرد ابن سیناست، بسیار بعید می نماید. چون از لحاظ زمانی با هم تفاوت زیادی داشته اند. خیام در جایی ابن سینا را استاد خود می داند اما این استادی ابن سینا، بی شک معنوی است. چون خیام از لحاظ فلسفی تابع او بوده است.

همچنین از وی هم اکنون بیش از ۱۰۰ رباعی برجای مانده‌است. [۹]

 

زندگی

 

عمر خیام در سده پنجم هجری در نیشابور زاده شد. فقه را در میانسالی در محضر امام موفق نیشابوری آموخت؛ حدیث، تفسیر، فلسفه، حکمت و اختر شناسی را فراگرفت. برخی نوشته‌اند که او فلسفه را مستقیما از زبان یونانی فرا گرفته بود.

در حدود ۴۴۹ تحت حمایت و سرپرستی ابوطاهر، قاضی‌القضات سمرقند، کتابی دربارهٔ معادل‌های درجهٔ سوم به زبان عربی نوشت تحت نام رساله فی البراهین علی مسائل ‌الجبر و المقابله[۱۰]با نظام الملک طوسی رابطه‌ای نیکو داشت، این کتاب را پس از نگارش به خواجه تقدیم کرد. پس از این دوران خیام به دعوت سلطان جلال‌الدين ملکشاه سلجوقی و وزیرش نظام ‌الملک به اصفهان می‌رود تا سرپرستی رصدخانهٔ اصفهان را به‌عهده گیرد. او هجده سال در آن‌جا مقیم می‌شود. به مدیریت او زیج ملکشاهی تهیه می‌شود و در همین سال‌ها (حدود ۴۵۸) طرح اصلاح تقویم را تنظیم می‌کند. تقویم جلالی را تدوین کرد که به نام جلال‌الدين ملکشاه شهره‌است، اما پس از مرگ ملکشاه کاربستی نیافت. در این دوران خیام به‌عنوان اختربین در دربار خدمت می‌کرد هرچند به اختربینی اعتقادی نداشت.[۱۱] در همین سال‌ها(۴۵۶) مهم‌ترین و تأثیرگذارترین اثر ریاضی خود را با نام رساله فی شرح مااشکل من مصادرات اقلیدس[۱۲] *را می‌نویسد و در آن خطوط موازی و نظریهٔ نسبت‌ها را شرح می‌دهد. پس از درگذشت ملکشاه و کشته شدن نظام‌الملک، خیام مورد بی‌مهری قرار گرفت و کمک مالی به رصدخانه قطع شد بعد از سال ۴۷۹ اصفهان را به قصد اقامت در مرو[۱۳] *که به عنوان پایتخت جدید سلجوقیان انتخاب شده بود، ترک کرد. احتمالاً در آن‌جا میزان الحکم و قسطاس المستقیم را نوشت. رسالهٔ مشکلات الحساب (مسائلی در حساب) احتمالاً در همین سال‌ها نوشته شده است.[۱۴]

غلامحسین مراقبی گفته‌است که خیام در زندگی زن نگرفت و همسر بر نگزید.[۱۵] البته برخی از داماد خیام سخنانی نقل کرده‌اند و در این باره نظری دیگر داشته‌اند.

 

عصر خیام

 

در زمان خیام فرقه‌های مختلف سنی و شیعه، اشعری و معتزلی سرگرم بحث‌ها و مجادلات اصولی و کلامی بودند. فیلسوفان پیوسته توسط قشرهای مختلف به کفر متهم می شدند. تعصب، بر فضای جامعه چنگ انداخته بود و کسی جرئت ابراز نظریات خود را نداشت – حتی امام محمد غزالی نیز از اتهام کفر در امان نماند. اگر به سیاست نامه ی خواجه نظام الملک بنگریم، این اوضاع کاملاً بر ما روشن خواهد بود. در آن جا، خواجه نظام همه ی معتقدان به مذهبی خلاف مذهب خود را به شدت می کوبد و همه را منحرف از راه حق و ملعون می داند. از نظر سیاست نیز وقایع مهمی در عصر خیام رخ داد: 1ـ سقوط دولت آل ‌بویه 2ـ قیام دولتِ سلجوقیجنگ‌های صلیبی 4ـ ظهور باطینان و … در اوایل دوران زندگي خیام، ابن سینا و ابوریحان بیرونی به اواخر عمرشان خود رسیده بودند. نظامی عروضیِ سمرقندی او را «حجه‌‌الحق» و ابوالفضل بیهقی «امام عصر خود» لقب داده‌اند. از خیام به عنوان جانشین ابن‌سینا و استاد بی‌بدیلِ فلسفه طبیعی (مادی) ریاضیات، منطق و مابعدالطبیعه یاد می‌کنند. خیام در سال 480 هجری قمری از سوی سلطان ملکشاه سلجوقی مأموریت گرفت تا تقویم زمان خود را اصلاح كند.[۱۶]

 

مرگ خیام

 

مرگ خیام را میان سال‌های ۵۱۷-۵۲۰ هجری می‌دانند که در نیشابور اتفاق افتاد. گروهی از تذکره نویسان نیز وفات او را ۵۱۶ نوشته‌اند،اما پس از بررسیهای لازم مشخص گردیده که تاریخ وفات وی سال ۵۱۷ بوده‌است .مقبرهٔ وی هم اکنون در شهر نیشابور،در باغی که آرامگاه امامزاده محروق در آن واقع می‌باشد، قرار گرفته‌است.[۱۷]

 

خیام شاعر

 

خیام زندگی‌اش را به عنوان ریاضیدان و فیلسوفی شهیر سپری کرد، در حالی‌که معاصرانش از رباعیاتی که امروز مایه شهرت و افتخار او هستند بی‌خبر بودند.[۱۸] معاصران خیام نظیر نظامی عروضی یا ابوالحسن بیهقی از شاعری خیام یادی نکرده‌اند.[۱۹] صادق هدایت در این باره می‌گوید.

گویا ترانه‌های خیام در زمان حیاتش به واسطهٔ تعصب مردم مخفی بوده و تدوین نشده و تنها بین یکدسته از دوستان همرنگ و صمیمی او شهرت داشته یا در حاشیهٔ جنگ‌ها و کتب اشخاص باذوق بطور قلم‌انداز چند رباعی از او ضبط شده، و پس از مرگش منتشر گردیده [است.] [۲۰]

قدیمی‌ترین کتابی که در آن از خیام شاعر یادی شده است، کتاب خریدة القصر از عمادالدین کاتب اصفهانی است. این کتاب به زبان عربی و در سال ۵۷۲ یعنی نزدیک به ۵۰ سال پس از مرگ خیام نوشته شده‌است. کتاب دیگر مرصادالعباد نجم‌الدین رازی است.این کتاب حدود ۱۰۰ سال پس از مرگ خیام در ۶۲۰ قمری تصنیف شده‌است[۲۱] نجم‌الدین صوفی متعصبی بود و از نیش و کنایه به خیام به خاطر افکار کفرآمیزش دریغ نکرده‌است.[۲۲] کتاب‌های قدیمی (پیش از سدهٔ نهم) که اشعار خیام در آنها آمده‌است و مورد استفادهٔ مصححان قرار گرفته‌اند علاوه بر مرصادالعباد از قرار زیرند:[۲۳]* تاریخ جهانگشا (۶۵۸ ق)، تاریخ گزیدهٔ حمدالله مستوفی (۷۳۰ ق)، نزهة المجالس (۷۳۱ ق)، مونس الاحرار (۷۴۱ ق). جنگی از منشآت و اشعار که سعید نفیسی در کتابخانهٔ مجلس شورای ملی جنگ یافت و در سال ۷۵۰ قمری کتابت شده‌است و همچنین مجموعه‌ای تذکره‌مانند که قاسم غنی در کتابخانهٔ شورای ملی یافت که مشتمل بر منتخابت اشعار سی شاعر است و پنج رباعی از خیام دارد. [۲۴]*

با کنار گذاشتن رباعایت تکراری ۵۷ رباعی به دست می‌آید.[۲۵] این ۵۷ رباعی که تقریباً صحت انتساب آنها به خیام مسلم است کلیدی برای تصحیح و شناختن سره از ناسره به دست مصححان می‌دهد. با کمک این رباعی‌ها زبان شاعر و مشرب فلسفی وی تا حد زیادی آشکار می‌شود. زبان خیام در شعر طبیعی و ساده و از تکلف به دور است و در شعر پیرو کسی نیست. [۲۶] وانگهی هدف خیام از سرودن رباعی شاعری به معنی متعارف نبوده‌است بلکه به واسطهٔ داشتن ذوق شاعری نکته‌بینی‌های فلسفی خود را در قالب شعر بیان کرده‌است[۲۷]

 

 

تصحیحات رباعیات خیام

 

شهرت خیام به عنوان شاعر مرهون ادوارد فیترجرالد انگلیسی‌است که با ترجمهٔ شاعرانهٔ رباعیات وی به انگلیسی، خیام را به جهانیان شناساند. با این حال در مجموعهٔ خود اشعاری از خیام آورده‌آست که به قول هدایت نسبت آنها به خیام جایز نیست. [۲۸]

تا پیش از تصحیحات علمی مجموعه‌هایی که با نام رباعیات خیام وجود داشت؛ مجموعه‌هایی مغشوش از آرای متناقض و افکار متضاد بود به طوری که به قول صادق هدایت «اگر یک نفر صد سال عمر کرده باشد و روزی دو مرتبه کیش و مسلک و عقیدهٔ خود را عوض کرده باشد قادر به گفتن چنین افکاری نخواهد بود.»[۲۹]. بی‌مبالاتی نسخه‌نویسان و اشتباه کاتبان همیشه در بررسی نسخه‌های خطی دیده می‌شود. اما در مورد خیام گاه اشعارش را به‌عمد تغییر داده‌اند تا آن را به مسلک تصوف نزدیک کنند. [۳۰] هدایت حتی می‌گوید یک علت مغشوش بودن رباعیات خیام این است که هر کس می‌خوارگی کرده‌است و رباعی‌ای گفته‌است از ترس تکفیر آن را به خیام نسبت داده‌است. [۳۱]. مشکل دیگری که وجود دارد این است که بسیاری به پیروی و تقلید از خیام رباعی سروده‌اند و رباعی ایشان بعدها در شمار رباعیات خیام آمده‌است.[۳۲].

نخستین تصحیح معتبر رباعیات خیام به دست صادق هدایت انجام گرفت. وی از نوجوانی دلبستهٔ خیام بود تدوینی از رباعیات خیام صورت داده بود. بعدها در ۱۳۱۳ آن را مفصل‌تر و علمی‌تر و با مقدمه‌ای طولانی با نام ترانه‌های خیام به چاپ رسانید. تصحیح معتبر بعدی به دست محمد علی فروغی در ۱۳۲۰ به انجام رسید. لازم به ذکر است که اروپاییان نظیر ژوکوفسکی، روزن و کریستن‌سن دست به تصحیح رباعیات زده بودند اما منتقدان بعدی شیوهٔ تصحیح و حاصل کار ایشان را چندان معتبر ندانسته‌اند. [۳۳]

احمد شاملو روایتی از ۱۲۵ رباعی خیام در کتابی به نام ترانه‌ها روایت:احمد شاملو ارائه داده است.

 

مضمون اشعار و مشرب فلسفی خیام

 

صادق هدایت در ترانه‌های خیام دسته‌بندی کلی‌ای از مضامین رباعیات خیام ارائه می‌دهد و ذیل هر یک از عناوین رباعی‌های مرتبط با موضوع را می‌آورد:

*       راز آفرینش[۳۴]

*       درد زندگی[۳۵]

*       از ازل نوشته[۳۶]

*       گردش دوران[۳۷]

*       ذرات گردنده[۳۸]

*       در کل اشاره به این مضمون است که چون بمیریم ذرات تن ما پراکنده شده و از گِلِ خاک ما کوزه خواهند ساخت. این درواقع به یک معنا هم از ایراداتی‌است که به معاد جسمانی وارد ساخته‌اند. چرا که وقتی ذرات تن اشخاص با گذشت زمان در تن دیگران رود رستاخیز جسمانی هر دوی آنان چگونه ممکن است.

*       هر چه باداباد[۳۹]

*       هیچ است[۴۰]

*       دم را دریابیم[۴۱]

 

خیام و ریاضیات

 

پیش از کشف رساله خیام در جبر، شهرت او در مشرق‌زمین به واسطه اصلاحات سال و ماه ایرانی و در غرب به واسطه ترجمه رباعیاتش بوده است و تقریباً تا حدود قرن ۱۹ میلادی از تحقیقات جبری او اطلاعی در دست نبود. [۴۲] به همین دلیل کوشش‌ها و تحقیقات خیام در علم جبر تأثیر چندانی در بسط این علم نداشته است و در آن زمان اروپائیان در جبر به مرحله‌ای رسیده بودند که آشنایی با رساله‌های خیام تنها از جنبه تاریخی برای آنها با اهمیت بوده است. [۴۳] قدیمی‌ترین کتابی که از خیام اسمی به میان آورده و نویسندهٔ آن هم عصر خیام بوده، نظامی عروضی مؤلف «چهار مقاله» است. ولی او خیام را در ردیف منجمین ذکر می‌کند و اسمی از رباعیات او نمی‌آورد.[۴۴] با این وجود جورج سارتن با نام بردن از خیام به عنوان یکی از بزرگ‌ترین ریاضیدانان قرون وسطی چنین می‌نویسد:

   

عمر خیام

خیام اول کسی است که به تحقیق منظم علمی در معادلات درجات اول و دوم و سوم پرداخته، و طبقه‌بندی تحسین‌آوری از این معادلات آورده است، و در حل تمام صور معادلات درجه سوم منظماً تحقیق کرده، و به حل (در اغلب موارد ناقص) هندسی آنها توفیق یافته، و رساله وی در علم جبر، که مشتمل بر این تحقیقات است، معرف یک فکر منظم علمی است؛ و این رساله یکی از برجسته‌ترین آثار قرون وسطائی و احتمالاً برجسته‌ترین آنها در این علم است.

   

عمر خیام

 

خیام در مقام ریاضی‌دان و ستاره‌شناس تحقیقات و تالیفات مهمی دارد. از جمله آنها رسالة فی البراهین علی مسائل ‌الجبر و المقابله است که در آن از جبر عمدتاً هندسی خود برای حل معادلات درجه سوم استفاده می‌کند. او معادلات درجه دوم را از روش‌های هندسی اصول اقلیدس حل می‌کند و سپس نشان می‌دهد که معادلات درجه سوم با قطع دادن مخروط‌ها با هم قابل حل هستند. [۴۵] برگن معتقد است که «هر کس که ترجمهٔ انگلیسی [جبر خیام] به توسط کثیر [۴۶]* را بخواند استدلالات خیام را بس روشن خواهد یافت و، نیز، از نکات متعدد جالب توجهی در تاریخ انواع مختلف معادلات مطلع خواهد شد.»[۴۷] مسلم است که خیام در رساله‌هایش از وجود جوابهای منفی و موهومی در معادلات آگاهی نداشته است و جواب صفر را نیز در نظر نمی‌گرفته است[۴۸].

یکی دیگر از آثار ریاضی خیام رسالة فی شرح ما اشکل من مصادرات اقلیدس است. او در این کتاب اصل موضوعهٔ پنجم اقلیدس را دربارهٔ قضیهٔ خطوط متوازی که شالودهٔ هندسهٔ اقلیدسی است، مورد مطالعه قرار داد و اصل پنجم را اثبات کرد.[۴۹] به نظر می‌رسد که تنها نسخه کامل باقیمانده از این کتاب در کتابخانه لیدن در هلند قرار دارد. [۵۰]

درکتاب دیگری از خیام که اهمیت ویژه‌ای در تاریخ ریاضیات دارد رسالهٔ مشکلات الحساب (مسائلی در حساب) هرچند این رساله هرگز پیدا نشد اما خیام خود به این کتاب اشاره کرده است و ادعا می‌کند قواعدی برای بسط دوجمله‌ای (a + b)n کشف کرده و اثبات ادعایش به روش جبری در این کتاب است.

، به هر حال قواعد این بسط تا n = 12 توسط طوسی (که بیشترین تأثیر را از خیام گرفته) در کتاب «جوامع الحساب» آورده شده است.[۵۱] روش خیام در به دست آوردن ضرایب منجر به نام گذاری مثلث حسابی این ضرایب به نام مثلث خیام شد، انگلیسی زبان‌ها آن را به نام مثلث پاسکال می‌شناسند که البته خدشه‌ای بر پیشگامی خیام در کشف روشی جبری برای این ضرایب نیست.[۵۲]

خیام به تحلیل ریاضی موسیقی نیز پرداخته است و در القول علی اجناس التی بالاربعاء مسالهٔ تقسیم یک چهارم را به سه فاصله مربوط به مایه‌های بی‌نیم‌پرده، با نیم‌پردهٔ بالارونده، و یک چهارم پرده را شرح می‌دهد.[۵۳]

 

مهم‌ترین دست‌آوردها

*       ابداع نظریه‌ای دربارهٔ نسبت‌ها هم‌ارز با نظریهٔ اقلیدس.

*       «در مورد جبر، کار خیام در ابداع نظریهٔ هندسی معادلات درجهٔ سوم موفقترین کاری است که دانشمندی مسلمان انجام داده است.»[۵۴]

*       او نخستین کسی بود که نشان داد معادلهٔ درجهٔ سوم ممکن است دارای بیش از یک جواب باشد و یا این که اصلاً جوابی نداشته باشند.«آنچه که در هر حالت مفروض اتفاق می‌افتد بستگی به این دارد که مقاطع مخروطی‌ای که وی از آنها استفاده می‌کند در هیچ نقطه یکدیگر را قطع نکنند، یا در یک یا دو نقطه یکدیگر را قطع کنند.»[۵۵]

*       «نخستین کسی بود که گفت معادلهٔ درجهٔ سوم را نمی‌توان عموماً با تبدیل به معادله‌های درجهٔ دوم حل کرد، اما می‌توان با بکار بردن مقاطع مخروطی به حل آن دست یافت.»[۵۶]

*       «در نیمهٔ اول سدهٔ هیجدهم، ساکری اساس نظریهٔ خود را دربارهٔ خطوط موازی بر مطالعهٔ همان چهارضلعی دوقائمهٔ متساوی‌الساقین که خیام فرض کرده بود قرار می‌دهد و کوشش می‌کند که فرضهای حاده و منفرجه‌بودن دو زاویهٔ دیگر را رد کند.»[۵۷]

 

پیروان خیام

 

صادق هدایت بر این باور است که حافظ از تشبیهات خیام بسیار استفاده کرده‌است، تا حدی که از متفکرترین و بهترین پیروان خیام به شمار می‌آید. هر چند که به نظر او افکار حافظ به فلسفهٔ خیام نمی‌رسد، اما بنا به نظر صادق هدایت حافظ این نقص را با الهامات شاعرانه و تشبیهات رفع کرده‌است و برای نمونه به قدری شراب را زیر تشبیهات پوشانده که تعبیر صوفیانه از آن می‌شود. اما خیام این پرده پوشی را ندارد.[۵۸] برای نمونه حافظ دربارهٔ بهشت با ترس سخن می‌گوید:

باغ فـردوس لطیـف است و لیکن زیـنهار

 

تو غنیمت شمر این سایهٔ بید و لب کشت

اما خیام بدون پرده‌پوشی می‌گوید:

گویند بهشت و حور عین خواهد بود

 

آنجا می‌ناب و انگبین خواهد بود

گر ما می‌ومعشوقه گزیدیم چه باک؟

 

چون عاقبت کار چنین خواهد بود

 

چهره جهانی خیام

 

در جهان خیام به عنوان یک شاعر، ریاضیدان و اخترشناس شناخته شده‌است. هرچند که اوج شناخت جهان از خیام را می‌توان پس از ترجمه شعرهای وی به وسیله فیتز جرالد دانست. این در حالی است که بسیاری از پژوهشگران شماری از شعرهای ترجمه‌شده به وسیله فیتز جرالد را سروده خیام نمی‌دانند و این خود سبب تفاوت‌هایی در شناخت خیام در نگاه ایرانی‌ها و غربی‌ها شده‌است. تأثیرات خیام بر ادبیات غرب از مارک تواین تا تی.اس الیوت او را به نماد فلسفه شرق و شاعر محبوب روشنفکران جهان تبدیل کرده است.[۵۹]

 

خیام در افسانه

 

انابه

 

افسانه‌هایی چند پیرامون خیام وجود دارد. یکی از این افسانه‌ها از این قرار است که خیام می‌خواست باده بنوشد ولی بادی وزید و کوزه میش را شکست. پس خیام چنین سرود:

ابریق می مرا شکستی،ربی

 

بر من در عیش را بستی،ربی

من می خورم و تو می‌کنی بدمستی

 

خاکم به دهن مگر که مستی،ربی

پس چون این شعر کفرآمیز را گفت خدا روی وی را سیاه کرد. پس خیام پشیمان شد و برای پوزش از خدا این بیت را سرود:

ناکرده گنه در این جهان کیست بگو

 

آن کس که گنه نکرد چون زیست بگو

من بد کنم و تو بد مکافات دهی

 

پس فرق میان من و تو چیست بگو

و چون اینگونه از خداوند پوزش خواست رویش دوباره سفید شد. البته جدا از افسانه‌ها در اینکه این دو رباعی بالا از خیام باشند جای شک است.[۶۰]

 

ای رفته و باز آمده بل هم گشته

 

در افسانه ای دیگر، چنین آمده که روزی خیام با شاگردان از نزدیکی مدرسه ای می گذشتند. عده ای، مشغول ترمیم آن مدرسه بودند و چارپایانی، مدام بارهایی (شامل سنگ و خشت و غیره)را به داخل مدرسه می بردند و بیرون می آمدند. یکی از آن چارپایان از وارد شدن به مدرسه ابا می کرد و هیچ کس قادر نبود او را وارد مدرسه کند. چون خیام این اوضاع را دید، جلو رفت و در گوش چارپا چیزی گفت. سپس چارپا آرام شد و داخل مدرسه شد. پس از این که خیام بازگشت، شاگردان پرسیدند که ماجرا چه بود؟

خیام بازگفت که آن خر، یکی از محصلان همین مدرسه بود و پس از مردن، به این شکل در آمده و دوباره به دنیا بازگشته بود ( اشاره به نظریه ی تناسخ) و می ترسید که وارد مدرسه بشود و کسی او را بشناسد و شرمنده گردد. من این موضوع را فهمیدم و در گوشش خواندم:

ای رفته و باز آمده بَل هُم گشته

 

نامت ز میان مردمان گم گشته

ناخن همه جمع آمده و سم گشته

 

ریشت ز عقب در آمده دم گشته

و چون متوجه شد که من او را شناخته ام، تن به درون مدرسه رفتن در داد. [۶۱]

 

سه یار دبستانی

 

مقاله اصلی: سه یار دبستانی

به روایتی خیام، حسن صباح و خواجه نظام الملک به سه یار دبستانی معروف بوده‌اند که در بزرگی هر یک به راهی رفتند. حسن رهبری فرقهٔ اسماعیلیه را به عهده گرفت، خواجه نظام الملک سیاست مداری عظیم الشان شد و خیام شاعر و متفکری گوشه گیر گشت که در آثارش اندیشه‌های بدیع و دلهره و اظطرابی از فلسفه هستی و جهان وجود دارد.[۶۲]

برپایه داستان سه یار دبستانی این سه در زمان کودکی با هم قرار گذاشتند که هر کدام به جایگاهی رسید آن دو دیگر را یاری رساند. هنگامی که نظام‌الملک به وزیری سلجوقیان رسید به خیام فرمانروایی بر نیشابور و گرداگرد آن سامان را پیشنهاد کرد،ولی خیام گفت که سودای ولایت‌داری ندارد. پس نظام‌الملک ده‌هزاردینار مقرری برای او تعیین کرد تا در نیشابور به او پرداخت‌کنند.[۶۳]

چنان که فروغی در مقدمهٔ تصحیحش از خیام اشاره کرده‌است این داستان سند معتبری ندارد و تازه اگر راست باشد حسن صباح و خیام هر دو باید بیش از ۱۲۰ سال عمر کرده باشند که خیلی بعید است. به علاوه هیچ یک از معاصران خیام هم به این داستان اشاره نکرده‌است. [۶۴]

 

 

آثار

 

خیام آثار علمی و ادبی بسیار تالیف کرد.

او میزان الحکمت را درباره فیزیک و لوازم الامکنت را در دانش هواشناسی نوشت. نوروزنامه دیگر اثر ادبی اوست، در پدیداری نوروز و آیین پادشاهان ایرانی و اسب و زر و قلم و شرا که در حدود ۴۹۵ هجری قمری نگاشته شده‌است. کتاب جبر و مقابله خیام با تلاش دانش پژوهان اروپایی در سال ۱۷۴۲ در یکی از کتابخانه‌های لیدن یافته شد. این کتاب در ۱۸۱۵ توسط تنی چند از دانشمندان فرانسوی ترجمه و منشر شد .[۶۵]

*                   رسالة فی البراهین علی مسائل الجبر و المقابله به زبان عربی، در بارهٔ معادلات درجهٔ سوم.

*                   رسالة فی شرح مااشکل من مصادرات کتاب اقلیدس در مورد خطوط موازی و نظریهٔ نسبت‌ها.

*                   رساله میزان‌الحکمه.«راه‌حل جبری مسالهٔ تعیین مقادیر طلا و نقره را در آمیزه‌(آلیاژ) معینی به وسیلهٔ وزنهای مخصوص بدست می‌دهد.»[۶۶]

*                   قسطاس المستقیم

*                   رسالهٔ مسائل الحساب، این اثر باقی نمانده‌است.

*                   القول علی اجناس التی بالاربعاء، اثری دربارهٔ موسیقی.

*                   رساله کون و تکلیف به عربی درباره حکمت خالق در خلق عالم و حکمت تکلیف که خیام آن را در پاسخ پرسش امام ابونصر محمدبن ابراهیم نسوی در سال ۴۷۳ نوشته‌است و او یکی از شاگردان پورسینا بوده و در مجموعه جامع البدایع باهتمام سید محی الدین صبری بسال ۱۲۳۰ و کتاب خیام در هند به اهتمام سلیمان ندوی سال ۱۹۳۳ میلادی چاپ شده‌است.

*                   رساله روضة‌القلوب در کلیات وجود

*                   رساله ضیاء العلی

*                   رساله‌ای در صورت و تضاد

*                   ترجمه خطبه ابن سینا

*                   رساله‌ای در صحت طرق هندسی برای استخراج جذر و کعب

*                   رساله مشکلات ایجاب

*                   رساله‌ای در طبیعیات

*                   رساله‌ای در بیان زیگ ملکشاهی

*                   رساله نظام الملک در بیان حکومت

*                   رساله لوازم‌الاکمنه

*                   اشعار عربی خیام که در حدود ۱۹ رباعی آن بدست آمده‌است.

*                   نوروزنامه، از این کتاب دو نسخه خطی باقی مانده‌است. یکی نسخهٔ لندن و دیگری نسخه برلن.[۶۷]

*                   رباعیات خیام به زبان فارسی که در حدود ۲۰۰ چارینه (رباعی) یا بیشتر از حکیم عمر خیام است و زائد بر آن مربوط به خیام نبوده بلکه به خیام نسبت داده شده.

*                   عیون الحکمه

*                   رساله معراجیه

*                   رساله در علم کلیات

*                   رساله در تحقیق معنی وجود

 

دیگران دربارهٔ خیام

 

«در تاریخ ریاضی سده‌های ۱۱ و ۱۲ و شاید هم بتوان گفت در تمام سده‌های میانه حکیم عمر خیام متولد نیشابور خراسان نقش عمده‌ای داشته است.»[۶۸]

 

گوناگون

 

*       در تونس هتلی به نام خیام ساخته شده‌است.[۶۹]

*       در فرانسه و مصر شراب‌هایی به نام خیام تولید می‌شود.[۷۰][۷۱][۷۲]

*       گفته می‌شود که خیام هنگامی که سلطان سنجر در کودکی به آبله گرفتار بوده وی را درمان‌نموده‌است.[۷۳]

*       یکی از حفره‌های ماه به افتخار خیام «عمر خیام» نامیده شده‌است. [۷۴]

*       «انجمن عمر خیامی: در سال ۱۸۹۲ م. در لندن انجمنی تأسیس شد بنام «عمرخیام کلوب» یعنی انجمن عمر خیام و موسسان آن از فضلاء و ادباء و بعضی ارباب جراید بودند در سال ۱۸۹۳ م . انجمن مذکور بار سوم در تشریفات شایان اهمیت دو عدد بوته گل سرخ بر سر قبرفیتز جرالد مترجم رباعیات عمرخیامی نشانیده و سرلوحه‌ای که حاوی کتیبه ذیل بود در آنجا نصب کردند: این بوته گل سرخ که در باغ کیو پرورده شده و تخم آنرا سیمپسن از سر مقبره عمرخیامی در نیشابور آورده است و بدست چندین تن از هواخواهان ادوارد فیتزجرالد ازجانب انجمن عمرخیام غرس شد. در هفتم اکتبر ۱۸۹۳ م . اشعار بسیار که اعضاء انجمن مذکور بمناسبت مقام انشاء نموده بودند درین موقع خوانده شد و همچنین ترجمه بسیاری از رباعیات خیامی بزبان انگلیسی قرائت گردید.»[۷۵]

*       شهرک صنعتی خیام در نزدیکی نیشابور به نام خیام نامگذاری شده‌است. [۷۶]

*       نام یکی از ایستگاه‌های قطار که فاجعه قطار نیشابور در آن‌جا رخ داد نامش خیام بود.[۷۷]

*       وی یکی از موضوعات بحث میان دو تن از شخصیت‌های رمان گرگ دریا نوشته جک لندن است.

*       در یکی از رمان‌های ایرانی به نام خیام و آن دروغ دلاویز(نوشته هوشنگ معین‌زاده)، روح خیام نقشی محوری دارد.

*       وی شخصیت اصلی رمان سمرقند نوشته امین معلوف است.

*       سیارکی در سال ۱۹۸۰ به نام وی نامگذاری شد.(۳۰۹۵ Omarkhayyam)

*       مارتین لوتر کینگ در سخنرانی خود از خیام گفته‌ای را می‌آورد.[۷۸]

*       خیام یکی از شخصیت های داستان زیبای معصومه شیرازی اثر محــمد علی جمال زاده است {رجوع شود به کتاب معصومه شیرازی}

*                    

 

پانویس

  1. ابولاقاسم قربانی، ۳۲۵ و ۳۲۶
  2. دهخدا ۹۷۸، ۹۸۰
  3. دنیای نویسندگان و شعرا،خیام،حکیم عمر،صفحه ۴۱
  4. Edward Fitzgerald
  5. روزنفلد و یوشکویچ ۱۴۶
  6. رباعیات خیام،شرحی درباره حکیم عمر خیام نیشابوری،صاحبعلی ملکی،صفحه ۱۰
  7. دنیای نویسندگان و شعرا،خیام،حکیم عمر،صفحه ۴۱
  8. حسن صباح،محمد احمد پناهی،صفحه ۹۰
  9. رباعیات خیام،شرح حال فیتزجرالد،صفحه ۱۷۴
  10. این رساله توسط دکتر غلامحسین مصاحب در کتابی به نام حکیم عمر خیام به عنوان عالم جبر ترجمه و منتشر شده است.
  11. خلاصهٔ زندگینامهٔ علمی دانشمندان ۴۰۶
  12. این رساله با نام رساله‌ای در شرح مشکلات کتاب مصادرات اقلیدس در سال ۱۳۱۴ به اهتمام دکتر تقی ارانی به چاپ رسید.
  13. اکنون ماری، در جمهوری ترکمنستان
  14. خلاصهٔ زندگینامهٔ علمی دانشمندان ۴۰۷
  15. مقدمهٔ غلامحسین مراقبی
  16. زندگی عمر خیام
  17. رباعیات حکیم عمر خیام،به کوشش نساء حمزه زاده،مقدمه :دکتر محمدحسن سیدان،چاپ: شرکت چاپ ابریشم رشت
  18. زندگی عمر خیام، انتشارات کاروان
  19. هدایت ۱۱
  20. هدایت، ترانه‌های خیام ۱۲
  21. فروغی ۲۴
  22. هدایت، ترانه‌های خیام، ۱۲ –۱۳
  23. بر اساس فهرستی که فروغی در تصحیحاتش استفاده کرده‌است. نک. مقدمهٔ فروغی ۳۴–۵۲
  24. از آنجا که ذکری از حافظ یا معاصران وی نرفته‌است کهنگی اثر معلوم می‌شود
  25. فروغی ۵۲
  26. هدایت، ترانه‌های خیام ۵۴–۵۵
  27. فروغی ۱۴–۱۵
  28. هدایت، ترانه‌های خیام ۱۱
  29. هدایت ترانه‌های خیام ۹
  30. هدایت، ترانه‌های خیام، ۲۲
  31. هدایت ترانه‌های خیام ۲۲
  32. هدایت ترانه‌های خیام ۲۳
  33. برای نمونه نگاه کنید به فروغی ۲۶ و هدایت ترانه‌های خیام ۲۱
  34. نمونه: «از آمدنم نبود گردون را سود/وز رفتن من جاه و جلالش نفزود/وز هیچ‌کسی نیز دو گوشم نشنود/کاین آمدن و رفتنم از بهر چه بود»
  35. نمونه: «گر آمدنم بمن بدی، نامدمی/ور نیز شدن بمن بدی، کی شدمی؟/به زان نبدی کاندرین دیر خراب/نه آمدمی، نه شدمی، نه بدمی.» نسخهٔ فروغی کمی تفاوت دارد و با «گر آمدنم به خود بدی نامدمی» آغاز می‌شود.
  36. نمونه: «بر لوح نشان بودنیها بوده‌است/پیوسته قلم ز نیک و بد فرسوده‌است/در روز ازل هر آنچه بایست بداد/غم خوردن و کوشیدن ما بیهوده‌است»
  37. نمونه: «یکچند به کودکی به استاد شدیم/یکچند ز استادی خود شاد شدیم/پایان سخن شنو که ما را چه رسید/از آب بر آمدیم و چون باد شدیم.» در نسخهٔ فروغی «از خاک برآمدیم و بر باد شدیم»
  38. نمونه: «این کوزه چو من عاشق زاری بوده‌است/در بند سر زلف نگاری بوده‌است/این دسته که بر گردن او می‌بینی/دستی‌است که بر گردن یاری بوده‌است
  39. نمونه: «چون نیست مقام ما درین دهر مقیم/پس بی می و معشوق خطایی‌است عظیم/تا کی ز قدیم و محدث امیدم و بیم/ چون من رفتم جهان چه محدث چه قدیم»
  40. نمونه: «بنگر ز جهان چه رخت بربستم هیچ/وز حاصل عمر چیست در دستم هیچ/شمع طربم ولی چو بنشستم هیچ/من جام جمم ولی چو بشکستم هیچ»
  41. نمونه: «این قافلهٔ‌ عمر عجب می‌گذرد/دریاب دمی که با طرب می‌گذرد/ساقی غم فردای حریفان چه خوری/پیش آر پیاله را که شب می‌گذرد»
  42. غلامحسین مصاحب، ۱۳۱
  43. غلامحسین مصاحب، ۱۳۳
  44. صادق هدایت، چاپ دوم ۱۰
  45. وان در واردن، ۳۲
  46. (به انگلیسی: D.S. Kasir)
  47. جی. ال. برگرن ۱۳۷
  48. غلامحسین مصاحب، ۱۳۷
  49. احمد آرام، ۹۳
  50. غلامحسین مصاحب، ۱۳۲
  51. قضیه دو جمله‌ای: مفهومی گسترده در ریاضیات دوران اسلامی (pdf) نشریه‌ فرهنگ و اندیشه ریاضی،سال ۲۰، شماره پیاپی ۲۶ متعلق به انجمن ریاضی ایران.
  52. به مقالهٔ مثلث خیام رجوع کنید.
  53. خلاصهٔ زندگینامهٔ علمی دانشمندان ۴۰۷
  54. خلاصهٔ زندگینامهٔ علمی دانشمندان ۴۰۷
  55. جی. ال. برگرن ۱۴۰
  56. خلاصهٔ زندگینامهٔ علمی دانشمندان ۴۰۷
  57. روزنفلد و یوشکویچ ۱۴۸
  58. هدایت، ترانه‌های خیام ۵۶-۵۷
  59. تأثیر خیام بر مارک تواین و تی اس الیوت روزنامه همبستگی ۳ اسفند ۱۳۸۴
  60. رباعیات خیام،شرحی درباره حکیم عمر خیام نیشابوری،صاحبعلی ملکی،صفحه ۱۱
  61. با کاروان حله، عبدالحسین زرین کوب، بخش خیام، پیر نیشابور
  62. جوادزاده ۱۴۰
  63. محمداحمد پناهی سمنانی،حسن صباح چهره شگفت‌انگیز تاریخ،نشر کتاب نمونه،چاپ چهارم،۱۳۷۰،صفحه۸۹-۹۱
  64. فروغی ۸
  65. مقدمهٔ غلامحسین مراقبی
  66. خلاصهٔ زندگینامهٔ علمی دانشمندان ۴۰۷
  67. نوروز نامه، پیشگفتار علی حصوری ۱۲
  68. کانسوا، س. ا. و دیگران ۱۳۴
  69. وب‌گاه آن هتل
  70. برچسب شراب‌های کشورهای دیگر (انگلیسی).
  71. تصویری از برچسب یک شراب با نام عمر خیام.
  72. فهرستی از نام شراب‌ها (آلمانی).
  73. بهنام ظریفیان صنعتکار،دنیای نویسندگان و شعرا،صفحه ۴۱،پاراگراف دوم
  74. Moon Nomenclature – Craters ‏(۸ مه ۲۰۰۷)
  75. دهخدا ۹۸۰
  76. [ وب‌گاه شهرک‌های صنعتی استان خراسان رضویhttp://www.khorasaniec.ir/shahrak.php]
  77. گزارشی از روزنامه‌نگاران درگذشته در اثر حوادث از انجمن روزنامه‌نگاران بی‌مرز(به فرانسوی: Fédération Internationale des Journalistes)(فرانسوی)
  78. گفته مارتین لوتر : (به انگلیسی: It is time for all people of conscience to call upon America to come back home. Come home America. Omar Khayyám is right ‘The moving finger writes and having writ, moves on.)

 

منابع

 

*                   ابوالقاسم قربانی. زندگینامه ریاضیدانان دوره اسلامی. چاپ دوم، تهران: مرکز نشر دانشگاهی، ۱۳۷۵، ISBN 964-01-0817-0. ‏

*                   برگرن، جی. ال.. گوشه‌هایی از ریاضیات دورهٔ اسلامی. ترجمهٔ محمد قاسم وحیدی و علی‌رضا جمالی. تهران: فاطمی، ۱۳۷۳.

*                   دهخدا، علی‌اکبر. لغت‌نامه دهخدا جلد ۲۱ شماره مسلسل ۱۴۰. زیر نظر دکتر محمد معینتهراندانشگاه تهران، سازمان لغت‌نامه، 

*                   روزنفلد، ب. آ. و یوشکویچ، آ. ب.. «نظریهٔ خیام دربارهٔ خطوط موازی». ریاضیات در شرق. ترجمهٔ پرویز شهریاریتهران: شرکت سهامی انتشارات خوارزمی، ۱۳۵۲.

*                   کانسوا، س. ا. و دیگران. «ریاضیات شرق میانه و نزدیک در سده‌های میانه». ریاضیات در شرق. ترجمهٔ پرویز شهریاریتهرانشرکت سهامی انتشارات خوارزمی، ۱۳۵۲.

*                   «خیّام، غیاث‌الدین ابولفتح عمربن ابراهیم نیشابوری». خلاصهٔ زندگی‌نامه علمی داشمندان. ترجمهٔ دکتر کیومرث مهاجر. زیر نظر احمد بیرشک، ویراستار فریبرز مجیدی. تهران: شرکت انتشارات علمی و فرهنگی، ۱۳۷۴.

*                   صدری افشار، غلام‌حسین. «آثار مربوط به تاریخ ریاضیات در زبان فارسی». آشنایی با ریاضیاتتهران: انتشارات جانبی دانشگاه آزاد، 2536، 41. 

*                   حکیم عمر خیام به عنوان عالم جبرغلامحسین مصاحب. چاپ دوم، تهران: انجمن آثار و مفاخر فرهنگی با همکاری کمیسیون ملی یونسکو در ایران، ۱۳۷۹، ISBN 964-6278-56-6. ‏

*                   خیام. رباعیات خیام. با تصحیح و مقدمهٔ‌ محمدعلی فروغی. چاپ اول، تهران: انتشارات اسماعیلیان، ۱۳۶۹.

*                   عمر خیام. نوروزنامهعلی حصوری. چاپ دوم، تهران: نشر چشمه، 1382.

*                   صادق، هدایتترانه‌های خیام. چاپ دوم، تهران: سازمان انتشارات جاویدان، 2536.

*                   ب. ل. وان در واردن. تاریخ جبر، از خوارزمی تا امی نوتر. ترجمهٔ دکتر محمدقاسم وحیدی اصل، دکتر علیرضا جمالی. چاپ کوروش، انتشارات مبتکران، زمستان ۱۳۷۶، ISBN 946-486-023-3. ‏

*                   هدایت، صادق. ترانه‌های خیام. چاپ ششم، کتابهای پرستو، ۱۳۵۳.

*                   مرتضی‌پور، اکبر: شرح حال ریاضیدانان ایران و جهان.

*                   متن سخنرانی ایراد شده در دهلی نو، به نقل از فصلنامه «هستی»، بهار ۱۳۸۳.

*                   مراقبی، غلامحسین. رباعیات حکیم عمر خیام. انتشارات ملک. ۱۳۷۸. تهران.

*                   هاشم جوادزاده، ۱۳۸۰، کتاب خراسان، کانون آگهی ایران نوین

*                   بهنام ظریفیان صنعت‌کار،دنیای نویسندگان و شعرا،نشر فارابی،چاپ یکم،۱۳۸۳، ISBN 964-5608-37-6

*                   محمداحمد پناهی سمنانی،حسن صباح چهره شگفت‌انگیز تاریخ،نشر کتاب نمونه،چاپ چهارم،۱۳۷۰

*                   خیام،عمربن ابراهیم،رباعیات(اسرار عزل)،نشر میرسعیدی فراهانی،چاپ یکم،۱۳۸۱، ISBN 964-6853-15-3

*                               Moon Nomenclature – Craters(انگلیسی)‏(۸‏ مه ۲۰۰۷)

*                   رباعيات حکيم عمر خيام،به کوشش نساء حمزه زاده،مقدمه :دکتر محمدحسن سيدان،چاپ: شرکت چاپ ابريشم رشت.

«ریاضیات». علم در اسلاماحمد آرامتهرانسروش، ۱۳۶۶.

Omar Khayyám

 

Ghiyās od-Dīn Abol-Fath Omār ibn Ebrāhīm Khayyām Neyshābūri (Persian: غیاث الدین ابو الفتح عمر بن ابراهیم خیام نیشابوری) (Neyshābūr, Persia, May 18, 1048December 4, 1131) was a Persian poet, mathematician, philosopher and astronomer who lived in Persia. His name is also given as Omar al-Khayyami[1].

He is best known for his poetry, and outside Iran, for the quatrains (rubaiyaas) in Rubaiyat of Omar Khayyam, popularized through Edward Fitzgerald’s re-created translation. His substantial mathematical contributions include his Treatise on Demonstration of Problems of Algebra, which gives a geometric method for solving cubic equations by intersecting a hyperbola with a circle[2]. He also contributed to calendar reform and may have proposed a heliocentric theory well before Copernicus.

 

For other people, places or with similar names of Khayam, see Khayyam (disambiguation).

“Omar the Tentmaker” redirects here. For the film featuring Boris Karloff, see Omar the Tentmaker (film).

 

Early life

 

Khayyam was born in Nishapur, then a Seljuk capital in Khorasan (present Northeast Iran), rivalling Cairo or Baghdad. He is thought to have been born into a family of tent makers (literally, al-khayyami means “tent maker”); later in life he would make this into a play on words:

Khayyam, who stitched the tents of science,

Has fallen in grief’s furnace and been suddenly burned,

The shears of Fate have cut the tent ropes of his life,

And the broker of Hope has sold him for nothing! [2]

He spent part of his childhood in the town of Balkh (present northern Afghanistan), studying under the well-known scholar Sheik Muhammad Mansuri. Subsequently, he studied under Imam Mowaffaq Nishapuri, who was considered one of the greatest teachers of the Khorassan region.

According to a well-known legend called Three Schoolmates, two other exceptional students studied under the Imam Mowaffaq at about the same time: Nizam-ul-Mulk (b. 1018), who went on to become the Vizier to the Seljukid Empire, and Hassan-i-Sabah (b.1034), who became the leader of the Hashshashin (Nizar Ismaili) sect. It was said that these students became friends, and after Nizam-ul-Mulk became Vizier, Hassan-i-Sabah and Omar Khayyám each went to him, and asked to share in his good fortune. Hassan-i-Sabah demanded and was granted a place in the government, but he was ambitious, and was eventually removed from power after he participated in an unsuccessful effort to overthrow his benefactor, the Vizier. Omar Khayyám was more modest and asked merely for a place to live, study science, and pray. He was granted a yearly pension of 1,200 mithkals of gold from the treasury of Nishapur. He lived on this pension for the rest of his life.

The authenticity of this legend is dubious and is rejected by many scholars (e.g. Foroughi and Aghaeipour)[3], in part due to the 30 year age difference between Khayyam and Nizam-ul-Mulk, which makes it unlikely for the two to have attended school together, also considering the fact that the three men grew up in different parts of the country. The popularity and spread of the legend however, is notable and could perhaps be explained by the fact that the three men were the most prominent figures of their time and represented three dominant approaches to reform and betterment of the society, namely, scientific discovery, represented by Khayyam, armed rebellion, represented by Hassan-i-Sabah, and strengthening the power establishment and the rule of law and order, represented by Nizam-ul-Mulk.

 

Mathematician

 

Omar Khayyam was famous during his times as a mathematician. He wrote the influential Treatise on Demonstration of Problems of Algebra (1070), which laid down the principles of algebra, part of the body of Arabic Mathematics that was eventually transmitted to Europe. In particular, he derived general methods for solving cubic equations and even some higher orders:

From the Indians one has methods for obtaining square and cube roots, methods which are based on knowledge of individual cases, namely the knowledge of the squares of the nine digits 12, 22, 32 (etc.) and their respective products, i.e. 2 × 3 etc. We have written a treatise on the proof of the validity of those methods and that they satisfy the conditions. In addition we have increased their types, namely in the form of the determination of the fourth, fifth, sixth roots up to any desired degree. No one preceded us in this and those proofs are purely arithmetic, founded on the arithmetic of The Elements. – Omar Khayyam: Treatise on Demonstration of Problems of Algebra[4]

His method for solving cubic equations worked by intersecting a conic section with a circle (examples[5]). Although this approach had been used earlier by Menaechmus and others, Khayyám provided a generalization extending it to all cubics with positive roots. In addition he discovered the binomial expansion. His method for solving quadratic equations is also similar to what is used today.

In the Treatise he also wrote on the triangular array of binomial coefficients known as Pascal’s triangle. In 1077, Omar wrote Sharh ma ashkala min musadarat kitab Uqlidis (Explanations of the Difficulties in the Postulates of Euclid). An important part of the book is concerned with Euclid’s famous parallel postulate, which had also attracted the interest of Thabit ibn Qurra. Al-Haytham had previously attempted a demonstration of the postulate; Omar’s attempt was a distinct advance, and his criticisms made their way to Europe, and may have contributed to the eventual development of non-Euclidean geometry.

Omar Khayyám also had other notable work in geometry, specifically on the theory of proportions.

 

 

 

Statue of Omar Khayam in Iran 

Astronomer

 

Like most mathematicians of the period, Omar Khayyám was also famous as an astronomer. In 1073, the Seljuk dynasty Sultan Sultan Jalal al-Din Malekshah Saljuqi (Malik-Shah I, 1072-92), invited Khayyám to build an observatory, along with various other distinguished scientists. Eventually, Khayyám and his colleagues measured the length of the solar year as 365.24219858156 days (correct to six decimal places). This calendric measurement has only an 1 hour error every 5,500 years, whereas the Gregorian Calendar, adopted in Europe four centuries later, has a 1 day error in every 3,330 years, but is easier to calculate.

 

Calendar Reform

 

Omar Khayyam was part of a panel that introduced several reforms to the Persian calendar, largely based on ideas from the Hindu calendar. On March 15, 1079, Sultan Malik Shah I accepted this corrected calendar as the official Persian calendar[6].

This calendar was known as Jalali calendar after the Sultan, and was in force across Greater Iran from the 11th to the 20th centuries. It is the basis of the Iranian calendar which is followed today in Iran and Afghanistan. While the Jalali calendar is more accurate than the Gregorian, it is based on actual solar transit, (similar to Hindu calendars), and requires an Ephemeris for calculating dates. The lengths of the months can vary between 29 and 32 days depending on the moment when the sun crossed into a new zodiacal area (an attribute common to most Hindu calendars). This meant however, that seasonal errors were lower than in the Gregorian calendar.

The modern day Iranian calendar standardizes the month lengths based on a reform from 1925, thus minimizing the effect of solar transits. Seasonal errors are somewhat higher than in the Jalali version, but leap years are calculated as before.

Omar Khayyám also built a star map (now lost), which was famous in the Persian and Islamic world.

 

Heliocentric Theory

 

It is said that Omar Khayyam also estimated and proved to an audience that included the then-prestigious and most respected scholar Imam Ghazali, that the universe is not moving around earth as was believed by all at that time. By constructing a revolving platform and simple arrangement of the star charts lit by candles around the circular walls of the room, he demonstrated that earth revolves on its axis, bringing into view different constellations throughout the night and day (completing a one-day cycle). He also elaborated that stars are stationary objects in space which if moving around earth would have been burnt to cinders due to their large mass. Some of these ideas may have been transmitted to Western science after the Renaissance.

Rubaiyat of Omar Khayyam, 12th century Persian poet and philosopher 

Poet

 

Main article: Rubaiyat of Omar Khayyam

Omar Khayyám’s poetic work has eclipsed his fame as a mathematician and scientist.

He is believed to have written about a thousand four-line verses or quatrains (rubaai’s). In the English-speaking world, he was introduced through the The Rubáiyát of Omar Khayyám which are rather free-wheeling English translations by Edward Fitzgerald (1809-1883).

Other translations of parts of the rubáiyát (rubáiyát meaning “quatrains”) exist, but Fitzgerald’s are the most well known. Translations also exist in languages other than English.

Ironically, Fitzgerald’s translations reintroduced Khayyam to Iranians “who had long ignored the Neishapouri poet.” A 1934 book by one of Iran’s most prominent writers, Sadeq Hedayat, Songs of Khayyam, (Taranehha-ye Khayyam) is said have “shaped the way a generation of Iranians viewed” the poet.[7]

Omar Khayyam’s personal beliefs are not known with certainty, but much is discernible from his poetic oeuvre.

 

Poetry

 

(These poems were translated by Edward FitzGerald and are potentially more revealing of the thoughts of Edward than Omar.)

And, as the Cock crew, those who stood before
  The Tavern shouted – “Open then the Door!
You know how little time we have to stay,
  And once departed, may return no more.”

Alike for those who for TO-DAY prepare,
  And that after a TO-MORROW stare,
A Muezzin from the Tower of Darkness cries
  “Fools! your reward is neither Here nor There!”

Why, all the Saints and Sages who discuss’d
  Of the Two Worlds so learnedly, are thrust
Like foolish Prophets forth; their Words to Scorn
  Are scatter’d, and their mouths are stopt with Dust.

Oh, come with old Khayyam, and leave the Wise
  To talk; one thing is certain, that Life flies;
One thing is certain, and the Rest is Lies;
  The Flower that once has blown for ever dies.

Myself when young did eagerly frequent
  Doctor and Saint, and heard great Argument
About it and about: but evermore
  Came out of the same Door as I went.

With them the Seed of Wisdom did I sow,
  And with my own hand labour’d it to grow:
And this was all the Harvest that I reap’d -
  “I came like Water, and like Wind I go.”

Into this Universe, and why not knowing,
  Nor whence, like Water willy-nilly flowing:
And out of it, as Wind along the Waste,
  I know not whither, willy-nilly blowing.

The Moving Finger writes; and, having writ,
  Moves on: nor all thy Piety nor Wit
Shall lure it back to cancel half a Line,
  Nor all thy Tears wash out a Word of it.

And that inverted Bowl we call The Sky,
  Whereunder crawling coop’t we live and die,
Lift not thy hands to It for help – for It
  Rolls impotently on as Thou or I.

 http://mehdikazemi.files.wordpress.com/2008/05/397px-at_the_tomb_of_omar_khayyam_-_by_jay_hambidge.jpg

Views on religion

 

Despite a strong Islamic training, it is clear that Omar Khayyam himself was undevout and had no sympathy with popular religion,[8] but was not by any means an atheist, as suggested by the verse: “Enjoy wine and women and don’t be afraid, God has compassion”. Some religious Iranians have argued that Khayyam’s references to intoxication in the Rubaiyat were actually the intoxication of the religious worshiper with his Divine Beloved – a Sufi conceit. This however, is reportedly a minority opinion dismissed as wishful pious thinking by most Iranians.[9]

It is almost certain that Khayyám objected to the notion that every particular event and phenomenon was the result of divine intervention. Nor did he believe in an afterlife with a Judgment Day or rewards and punishments. Instead, he supported the view that laws of nature explained all phenomena of observed life. One hostile orthodox account of him shows him as “versed in all the wisdom of the Greeks” and as insistent that studying science on Greek lines is necessary.[8] He came into conflict with religious officials several times, and had to explain his views on Islam on multiple occasions; there is even one story about a treacherous pupil who tried to bring him into public odium. The contemporary Ibn al Kifti wrote that Omar Khayyam “performed pilgrimages not from piety but from fear” of his contemporaries who divined his unbelief.[8]

Khayyám’s disdain of Islam in general and its various aspects such as eschatology, Islamic taboos and divine revelation are clearly visible in his writings, particularly the quatrains, which as a rule reflect his intrinsic conclusions describing those who claim to receive God’s word as maggot-minded fanatics (via Le Gallienne’s translation):[10]

Allah, perchance, the secret word might spell;

If Allah be, He keeps His secret well;

What He hath hidden, who shall hope to find? 

Shall God His secret to a maggot tell?

The Koran! well, come put me to the test—

Lovely old book in hideous error drest—

Believe me, I can quote the Koran too, 

The unbeliever knows his Koran best.

And do you think that unto such as you,

A maggot-minded, starved, fanatic crew,

God gave the secret, and denied it me?— 

Well, well, what matters it! believe that too.

Although a great number of quatrains erroneously attributed to Khayyam manifest a more colorful irreligiousness and hedonism, nevertheless, the number of his original quatrains that advocate laws of nature and deny the idea of resurrection and eternal life readily outweigh others that express the slightest devotion or praise to God or Islamic beliefs. The following two quatrains are representative of numerous others that serve to reject many tenets of Islamic dogma:

خيام اگر ز باده مستى خوش باش

با ماه رخى اگر نشستى خوش باش

چون عاقبت كار جهان نيستى است

انگار كه نيستى، چو هستى خوش باش

                                   

which translates in Fitzgerald’s work as:

And if the Wine you drink, the Lip you press,

End in the Nothing all Things end in — Yes —

Then fancy while Thou art, Thou art but what

Thou shalt be — Nothing — Thou shalt not be less.

A more literal translation could read:

If with wine you are drunk be happy,

If seated with a moon-faced (beautiful), be happy,

Since the end purpose of the universe is nothing-ness;

Hence picture your nothing-ness, then while you are, be happy!

آنانكه ز پيش رفته‌اند اى ساقى

درخاك غرور خفته‌اند اى ساقى

رو باده خور و حقيقت از من بشنو

باد است هرآنچه گفته‌اند اى ساقى

which Fitzgerald has boldy interpreted as:

Why, all the Saints and Sages who discuss’d

Of the Two Worlds so learnedly — are thrust

Like foolish Prophets forth; their Words to Scorn

Are scatter’d, and their Mouths are stopt with Dust.

A literal translation, in an ironic echo of “all is vanity”, could read:

Those who have gone forth, thou cup-bearer,

Have fallen upon the dust of pride, thou cup-bearer,

Drink wine and hear from me the truth:

(Hot) air is all that they have said, thou cup-bearer.

O Mullah, We (people) do much more work than you / Even when we are drunk, we are still more sober than you / You drink people's blood and we drink the grape's blood [wine] / Let's be fair, which one of us is more immoral?

 

Legacy

 

A lunar crater Omar Khayyam was named after him in 1970. A minor planet 3095 Omarkhayyam discovered by Soviet astronomer Lyudmila Zhuravlyova in 1980 is named after him. [11]

 

In Popular Culture

 

Historical Fiction

*                   Omar Khayyam appears as major character in the novel Samarkand by Amin Maalouf.

*                   Omar’s life is dramatized in the 1957 film Omar Khayyam starring Cornel Wilde, Debra Paget, Raymond Massey, Michael Rennie, and John Derek.

*                   Most recently, his life was dramatized by the Iranian-American director Kayvan Mashayekh in The Keeper: The Legend of Omar Khayyam released in independent theaters June 2005.

*                   Khayyam’s soul has a pivotal role in a well-versed 1997 novel in Persian, titled “خيام و آن دروغ دلاويز” (English “Khayyam and That Delightful Fabrication”) and authored by Hooshang Mo’eenzadeh (هوشنگ معين‌زاده). The story’s protagonist, “Haj Rajab (حاج رجب)”, meets -among many other personalities- Khayyam’s soul in the afterworld who recites his materialistic poems in public and mocks divine power eventhough he is presumably residing in God’s paradise, leading Haj Rajab to strongly question fundamentals of his pious past earthly life.

*                    

Cultural References

*                   Salman Rushdie’s novel Shame makes reference to Omar Khayyam with a character by the same name.

*                   Khayyám is quoted in Martin Luther King Jr.’s speech, Why I oppose the war in Vietnam. “It is time for all people of conscience to call upon America to come back home. Come home America. Omar Khayyám is right ‘The moving finger writes and having writ, moves on.’”

*                   Omar Khayyám appears as a comedic sidekick in the film Son of Sinbad. He is portrayed by Vincent Price and parts of his poems are distributed throughout his dialogue.

*                   He is also a topic of discussion between two characters in Jack London’s novel The Sea-Wolf.

*                   In a series of “Rocky and Bullwinkle” cartoons, the story line revolves around the “Ruby Yacht of Omar Khayyam” – a jewelled toy boat.

*                   One of the two founders of Discordianism, Omar Khayyam Ravenhurst, named himself after Omar Khayyam.

*                   There are several references to Khayyam and his Rubaiyat in works of famous Argentinian writer Jorge Luis Borges

*                   The 1953 musical Kismet (musical) features a character based on Omar Khayyám.

*                   A sparkling wine made in India, sometimes referred to as Indian Champagne is called Omar Khayyam.

*                   According to “Bird Lives” by Ross Russell, Charlie Parker would often answer questions in interviews with a verse from the Rubaiyat in order to confuse the interviewer.

*                   In Merideth Wilson’s musical play, “The Music Man”, the wife of the mayor, Eulalie Mackecknie Shinn, vocally objects to the lurid nature of Omar Khayyam’s poetry to the town librarian, Marian Paroo. She shows her displeasure by saying, “…this Rubaiyat of Omar Khayya-ya-ya-ya-I am a appalled!”

*                   In the Robert A. Heinlein book, “Double Star”, Omar the Tentmaker is low quality tailor selling ground outfits to spaceman. “I could see that this big boned fellow had been dressed by Omar the tentmaker-…”

*                   In his dissent to Hill v. Colo., 530 U.S. 703 (U.S. 2000) Antonin Scalia criticizes the majority for finding the law in question is ‘narrowly taiolred.’ Scalia states the “…narrow tailoring must refer not to the standards of Versace, but to those of Omar the tentmaker.”

*                   “Omar the tentmaker” has become urban slang for clothing for overweight people. (http://www.urbandictionary.com/define.php?term=Omar-the-tent-maker)

*                   In Oscar Wilde’s The Picture of Dorian Gray, Lord Henry refers to Omar Khayyam as the king of hedonism.

 

References

 

1.     ^ Omar Khayyam“. Encyclopædia Britannica. (2007). Retrieved on 2007-06-09.  Gives his name as Ghiyath al-Din Abu al-Fath ‘Umar ibn Ibrahim al-Nisaburi al-Khayyami (the last two differ from the version here), and lists mathematician before poet in his identity.

2.     ^ a b Omar Khayyam. The MacTutor History of Mathematics archive.

3.     ^ Omar Khayam (in Persian) (PDF). Retrieved on 2008-01-20.

4.     ^ Muslim extraction of roots. Mactutor History of Mathematics.

5.     ^ June Jones. Omar Khayyam and a Geometric Solution of the Cubic.

6.     ^ Omar Khayyam“. The Columbia Encyclopedia, Sixth Edition.. (2001-05). Retrieved on 2007-06-10. Here Omar Khayyam is described as “poet and mathematician”, i.e. poet appearing first.

7.     ^ Molavi, Afshin, The Soul of Iran, Norton, (2005), p.110

8.     ^ a b c Robertson (1914). “Freethought under Islam”, A Short History of Freethough, Ancient and Modern Volume I (Elibron Classics). Watts & Co., London, 263. ISBN 0543851907. “A hostile orthodox account of him, written in the thirteenth century, represents him as “versed in all the wisdom of the Greeks,” and as wont to insist on the necessity of studying science on Greek lines. Of his prose works, two, which were stand authority, dealt respectively with precious stones and climatology. Beyond question the poet-astronomer was undevout; and his astronomy doubtless helped to make him so. One contemporary writes: “I did not observe that he had any great belief in astrological predictions; nor have I seen or heard of any of the great (scientists) who had such belief.” In point of fact he was not, any more than Abu’;-Ala, a convinced atheist, but he had no sympathy with popular religion. “He gave his adherence to no religious sect. Agnosticism, not faith, is the keynote of his works.” Among the sects he saw everywhere strife and hatred in which he could have no part.” 

9.     ^ Molavi, Afshin, The Soul of Iran, Norton, (2005), p.110

10. ^ Hitchens (2007). The Portable Atheist. Da Capo, 10. ISBN 0306816083. “The most celebrated translation of his immortal Rubáiyát into English was done by Edward Fitzgerald, but the verses rendered by Richard Le Gallienne are sometimes better at conveying the pungency that underlies the ironic charm of these quatrains.” 

11. ^ Dictionary of Minor Planet Names – p.255

[edit] Other References

*                   E.G. Browne. Literary History of Persia. (Four volumes, 2,256 pages, and 25 years in the writing). 1998. ISBN 0-700-70406-X

Jan Rypka, History of Iranian Literature. Reidel Publishing Company. 1968 OCLC 460598. ISBN 90-277-0143-1

 

Posted in Famous Iranian - ایرانی های مشهور, History - تاريخ, Iran - ایران, Omar Khayyām - عمر خیام, Poetries - شعر ها | Leave a Comment »

بيست و پنجم ارديبهشت روز بزرگداشت فردوسی

Posted by Mehdi Kazemi on 14 May, 2008

به دانش ز دانندگان راه جوی/ به گیتی بپوی و به هرکس بگوی
ز هر دانشی چون سَخُن بشنوی/ ز ِ آموختن یکزمان نَغنَوی
چو دیدار یابی به شاخ ِ سَخُن/ بدانی که دانش نیاید به بُن
(فردوسی)

مردم ایران نیز همچون فردوسی با ظالمان و وطن فروشان در جنگند

از وبلاگ یار دبستانی

بي شک با آمدن نام شاهنامه، همگان بياد سراينده و خالق اين اثر حكيم فرزانه فردوسي مي افتيم.

امروز بيست و پنجم ارديبهشت ماه است روزي كه در تقويم ها اين روز را بزرگداشت فردوسي نامگذاري كرده اند.

شاهنامه و فردوسي دو جز لاينفک در تاريخ و ادبيات ما هستند كه مطمئنا اين شيرين زباني هاي روزمره را هم بايد مديون حافظ و پاسدار زبان مادريمان باشيم.

شاهنامه سند لياقت زبان فارسي است و از دگر سوي گنجينه فرهنگ غني و پر بار ايران زمين است. اين گنجينه تنها در بردارنده تاريخ، روايت، داستان و اسطوره نيست. اين گنج گرانمايه آيينه تمام نماي انديشه، رفتار، كار و كردار ايرانيان در طول تاريخ است.

شاهنامه دنيايي محسوس است؛ نظير دنيايي كه هم اكنون در آنيم. مناظر در شاهنامه پر از جنب و جوش و تصويرها جاندار و روشن مي باشد . … .

عبرت آموزي و پند و اندرز در تمامي داستانهاي شاهنامه به خوبي نمايان است و شايد يكي از دلايل تفاوت اين اثر با تمامي آثار مشابه در همين باشد.

قرنی که فردوسی در آن می زیست، یکی از ادوار نادر همه تاریخ 1400 ساله پس از اسلام، ایران ماست. چون برای اولین بار در این قرن بود که پس از 300 سال مبارزه مردم ایران با سلطه خلفای عرب، ایران استقلال سیاسی و فرهنگی یافت و حاکم بر سرنوشت خود شد. در نتیجه ، دیگر بخشی از ثروت و درآمد ملی مردم ما به عنوان باج و خراج و هدیه به خارج از ایران نرفت.

اگر قرن چهارم را که فردوسی در آن می زیسته، با قرن قبل و بعد از آن مقایسه کنیم متوجه می شویم که ایران ما در مرحله خاصی از زمان قرار داشته است.

با توجه به قیامهای اجتماعی و عدالتخواهی مردم در قرون پیش و پس از قرن چهارم به قیامهایی چون نهضت سیاسی – مذهبی قرامطه، ندای حق طلبانه و عرفانی حلاج در نیمه دوم قرن سوم و یا اقدامات موثر ناصر خسرو و یا پیدایش فداییان و قیام ملی حسن صباح در قرن پنجم بر می خوریم که همگی حکایت بر بیماری جامعه و ستم پیشگی حکام عرب و یا دست نشانده های آنها در این مقطع از تاریخ دارد.

در فضایی که تورانیان و ترکان غزنویبه سوی دشتهای ایران می خزیدند و آل بویه و سامانیان و خوارمشاهیان و …. رو به افول می رفتند ، حکیم فرزانه با همتی بلند آغاز به پی افکندن کاخ نظم حماسه ایران نمود و توجه به اين نكته الزامي است كه در آن روزگاران مردمان سرزمينان حتي حق نداشتند در كوي و برزن به زبان مادري سخن برانند.

حماسه ها غالباً سرگذشت پهلوانانی بزرگ را نشان می دهند و ظاهراً در همه حماسه های بزرگ و اساطیر حماسی همیشه پهلوانان یک نقطه ضعف دارند که رمزی از فنای ناگزیر انسان و روزنه ای از جاودانگی به میرائی است.

بی هیچ تردیدی می توان شاهنامه فردوسی را بزرگترین حماسه ملی جهان بشمار آورد و اگر در مقام مقایسه برآییم می بینیم که هیچ یک از حماسه های بزرگ جهان و در صدر آنها ایلیاد و مهابهاراتا و … حماسه های زنده نیستند و نمی توانند در زمان امروز مونسی برای مردمان خویش باشند.

هیچ یک از حماسه های جهان ، حماسه ملی محسوب نمی شود زیرا ایلیاد اختصاص به وقایع پهلوانی دوره کوتاهی از تاریخ جنگ تروا دارد و مهابهاراتا شامل حوادث اساطیری وگيلگمش حماسه منظوم بابلی که داستان زندگی و پهلوانی گیلگمش پادشاه مشهور اوروک است که دو سوم وجود او خدایی و الهی بوده و … ، اما شاهنامه حماسه ملی و قومی و اساطیری و تاریخی ایرانیان است.

در شاهنامه در چهارچوب حماسه ای بزرگ چند تراژدی و چند اثر غنایی وچند حماسه تمام عیار روایت شده است.

در شاهنامه بعنوان حماسه ملی سرزمین ما ، جریان کامل زندگی آرمانی از رزم و بزم، عشق و پند و اندرز، حکمت و تعلیم وتربیت، مبارزه با دشواریها و مبارزه خیر و شر و شادی و غم و …. تصویر شده است.

فردوسی تاریخ سنتی ایران را براساس اساطیر وتاریخ و داستانهای رایج که در اختیار داشته به رشته نظم کشیده است.

در شاهنامه با تفکیک شخصیتهای اهورایی و اهریمنی و ایرانی و غیر ایرانی شاید به چشم انداز های روشنی برسیم و اگر در مقام مقایسه بر آییم مشخص ترین عناصر اهریمنی در قسمت اساطیری / پهلوانی شاهنامه : ضحاک ، افراسیاب و دیو سفید هستند که در برابر سه شخصیت درخشان و شاید بتوان گفت اهورایی شاهنامه یعنی فـــریـــدون، کـیخســرو و رســـتــم قرار می گیرند.

ضحاک یا اژدها اگر چه با مشخصات اساطیری ظاهر می شود ولی در واقع رمز مرکبی از خاطره های دور دست و مخلوط ایرانیان از وقایع و حوادث متعددی است که از تاخت و تاز و قتل و غارت شاهان آشور و بابل پیش از تشکیل دولت ماد آغاز می شود و با اسطوره اژی دهاک که بر بابل فرمان می راند بی ارتباط نباشد.

بعید نیست که نام آستیاگ آخرین پادشاه ماد نیز که به اژدهاک تحریف می شود، پس از انتقال فرمانروایی به کــــوروش کبیر با آن خاطره تلخ گره خورده باشد و یا اینکه در شاهنامه ضحاک شاه تازیان است و اگر مسیر حرکت فریدون برای گرفتن و بستن اژدها و پایان دادن به کار او را در نظر بیاندازیم ؛ به مسیر اروند رود (دجله) و بغداد و بیت المقدس در غرب ایران و سرزمین سامیان برسیم ؛ یعنی همان مسیری که با مقصد و لشکرکشی هـووخـشـتره و کــوروش کــبــیــر مطابقت دارد.

حضور کاوه آهنگر و درفش و اختر کاویانی او را شاید بتوان علامت جاودانگی و رمز قیام و پایداری روح ملی مردمان ایران زمین دانست. يعني همان ميراثي كه فردوسي بزرگ برايمان جز زبان ماردي بر جاي گذاشته است و آن چيزي جز به پا خواستن در مقابل ظالم و برچيدن بساط و كاخ فرمانروايي اش نمي باشد.

اگر فردوسي فرزانه به مدت سي سال در پاسداشت و گردآوري و به نظم كشيدن شاهنامه رنج برده است مردمان اين ام القراي اسلامي نيز بعد از قرنها پس از فردوسي مدت سي سال است كه با ظالمان و وطن فروشان در حال مبارزه اند.

مردماني هم مسلك و هم خون خودمان كه بر اريكه قدرت نشسته اند و شرافت را با طلا معيار مي سنجند. مردماني كه دختران وطن را به حجله بيگانه مي فرستند و خود نيز در كامجويي از ميراثمان دست هر بيگانه اي را از پشست بسته اند.

رهبراني كه خليج هميشه فارس را پيش فروش به اعراب كرده اند و رهبر مسلمانان جهان و حومه در شيراز شهر كوروش كبير به آرمانهاي والاي كوروش در حضور تمامي آريايها توهين مي كند و همگي خاموش در برابرش تنها نظاره گريم … .

شايد فردوسي در آن روزگاران برايش فرصتي پيش آمده تا سفري به عصر ما داشته باشد و الا چگونه ممكن است اين چنين سرنوشتمان با سرنوشت شخصيتهاي شاهنامه گره خورده باشد.

برگرفته از: وبلاگ یار دبستانی

آفرين بر روان فردوسی
آن همايون نهاد و فرخنده
او نه استاد بود و ما شاگرد
او خداوند بود و ما بنده
(انوری ابيوردی)

Posted in Famous Iranian - ایرانی های مشهور, Ferdowsi - حکيم ابوالقاسم فردوسى, History - تاريخ, Iran - ایران, News - خبرها, Poetries - شعر ها | Leave a Comment »

A Brief Biography of Ferdowsi – زندگينامه مختصر فردوسي

Posted by Mehdi Kazemi on 14 May, 2008

 

زندگينامه مختصر فردوسي به نقل از فرهنگ دهخدا

�کيم ابوالقاسم فردوسى

فردوسى. حکيم ابوالقاسم فردوسى طوسى، بزرگترين حماسه‌سراى تاريخ ايران و يکى از برجسته‌ترين شاعران جهان شمرده ميشود. در تذکره‌ها و تواريخى که تا اواخر قرن سيزدهم هجرى تأليف شده است مطالب قابل‌توجهى که ما را از نظر تحقيق در زندگانى وى قانع سازد بسيار کم است. ناچار بيشتر بايد به نوشته‌هاى دانشمندان قرن اخير توجه کرد که با دقت در متن شاهنامه براى نظريات خود دلائل مؤثرى آورده‌اند.

زادگاه او: مولد اين شاعر بزرگ دهکدهء «باژ» يا «باز» از طابران طوس است. دولتشاه سمرقندى او را از مردم دهکدهء «رزان» دانسته است اما گمان ميرود که اشتباه او ناشى از عبارت نظامى عروضى در چهارمقاله باشد که نويسد هنگامى که هديهء سلطان محمود به طوس رسيد «جنازهء فردوسى را به دروازهء رزان بيرون همى بردند».

تاريخ تولد: دربارهء تاريخ تولد فردوسى روايات تذکره‌ها و تاريخ‌ها پريشان است. در نسخه‌هاى معتبر شاهنامه سالهاى عمر او تا هفتادوشش و «نزديک هشتاد» ياد شده است و با توجه به سال درگذشت فردوسى ميتوان تاريخ نسبةً دقيقى براى تولد او يافت. در جايى ميگويد:

کنون سالم آمد به هفتادوشش

غنوده همى چشم بيمارفش.

و در مورد ديگر گويد:

کنون عمر نزديک هشتاد شد

اميدم به‌يکباره بر باد شد.

آرامگاه �کيم ابوالقاسم فردوسى

محققان معاصر گمان دارند که بيت اخير پس از پايان شاهنامه بر آن افزوده شده است زيرا در همهء نسخه‌هاى خطى شاهنامه اين بيت وجود ندارد و ظاهراً پس از سال 400 ه‍ .ق. فردوسى در شاهنامه تجديدنظر کرده و ابياتى بر آن افزوده است. بر طبق بيشتر نسخه‌هاى شاهنامه، فردوسى در سال 400 ه‍ .ق. هفتادويک سال داشته است و در اين صورت اگر هفتادويک سال از سال چهارصد هجرى به عقب برگرديم تولد او به سال 329 و برابر با سال درگذشت رودکى ميشود. اين تاريخ را دلايل ديگرى نيز تأييد مى‌کند: فردوسى بنا به گفتهء خودش در هنگام روى کار آمدن محمود غزنوى پنجاه‌وهشت‌ساله بوده است .

سال جلوس محمود 389 ه‍ .ق. است ولى دو سال پيش از آن، سال 387، مطابق با غلبهء محمود بر نوح‌بن عبدالملک سامانى و سپهسالارى او در خراسان است. اگر از اين تاريخ 58 سال به عقب برگرديم باز سال تولد فردوسى 329 خواهد شد و تشبيه محمود به فريدون نيز ميرساند که ابيات بالا مربوط به آغاز شهرت اوست.

کنيت و نام: کنيت فردوسى همه جا ابوالقاسم آمده است و صورت درست نام خود و پدرش روشن نيست.

خانوادهء فردوسى: خانوادهء او بنا بر نوشتهء نظامى عروضى «از دهاقين طوس» و صاحب ثروت و آب و ملک بوده‌اند اما اين توانگرى و مکنت در طى ساليان دراز به تهى‌دستى گراييد و در روزگار پيرى، شاعر عاليقدر با تنگدستى و نياز به سر مى‌برده است. در خطاب به فلک وارونه‌گرد گويد:

چو بودم جوان برترم داشتى

به پيرى مرا خوار بگذاشتى.

هنگامى که هنوز نيروى جوانى و مايهء زندگانى شاعر از ميان نرفته بود انديشهء نظم شاهنامه او را به خود مشغول داشت و روزى که بدين کار دست زد بيش از چهل سال از زندگانيش نمى‌گذشت. افسانه‌هايى که دربارهء سبب نظم اين اثر جاويدان در تذکره‌ها و تواريخ قديم آمده است اغلب بى‌اساس و دور از حقيقت است و در اين باره ضمن گفتگو از شاهنامه سخن خواهيم گفت.

 

سفرهاى فردوسى: نظامى عروضى نويسد: «چون فردوسى شاهنامه تمام کرد نساخ او على ديلم بود و راوى ابودلف و وشکرده حيى قتيبه که عامل طوس بود… شاهنامه على ديلم در هفت مجلد نبشت و فردوسى بودلف را برگرفت و روى به حضرت نهاد، به غزنين و به پايمردى خواجهء بزرگ احمد حسن کاتب عرضه کرد و قبول افتاد…». صحت جزئيات اين روايت با توجه به آنچه در شاهنامه و منابع ديگر آمده است تأييد نميشود، زيرا صاحب تاريخ سيستان نويسد که چون محمود وصف رستم را شنيد گفت: «اندر سپاه من هزار مرد چون رستم هست» و فردوسى جواب داد: «زندگانى بر خداوند دراز باد. ندانم اندر سپاه او چند مرد چون رستم باشد اما اين دانم که خداى‌تعالى خويشتن را هيچ بنده چون رستم نيافريد». اين بگفت و زمين بوسه کرد و برفت. محمود وزير را گفت: «اين مردک مرا به‌تعريض دروغزن خواند». وزيرش گفت: «ببايد کشت». شاعر دل‌آزرده دربار محمود را ترک کرد و مينويسند که يکسر به‌سوى هرات رفت و در آنجا ديرى ميهمان اسماعيل وراق (پدر ازرقى شاعر) بود و کسان محمود که به دنبالش رفته بودند او را در طوس نيافتند و بازگشتند. آنگاه بنا به روايت نظامى سمرقندى «به طبرستان شد به نزديک سپهبد شهريار که از آل‌باوند در طبرستان پادشاه او بود» و نسبتش به يزدگرد شهريار مى‌پيوست. صد بيت در هجو محمود بر شاهنامه افزود و آن را به شهريار تقديم کرد و باز نظامى عروضى نويسد که شهريار هجو محمود را به صدهزار دينار خريد و شست.

�کيم ابوالقاسم فردوسى

اين داستان و هويت سپهبد شهريار و ديگر اجزاء آن اگر هم درست باشد بدين صورت نيست زيرا با تاريخ وفق ندارد.(1) گروهى از محققان نوشته‌اند که فردوسى به بغداد و اصفهان نيز سفر کرده است. اشتباه اين گروه از آنجا ناشى شده است که يک نسخهء خطى شاهنامه را کاتبى در سال 689 براى حاکم لنجان اصفهان نوشته و از خود ابياتى سخيف و سست در پايان آن افزوده است. چارلز ريو(2) در تاريخ استنساخ کتاب «ششصد» را «سيصد» خوانده و سال 389 را برابر با سفر فردوسى به اصفهان پنداشته است. از طرف ديگر کسانى که منظومهء يوسف و زليخا را از فردوسى ميشمرده‌اند به دليل اشاراتى که در مقدمهء اين منظومه است چنين نتيجه گرفته‌اند که شاعر به بغداد نيز سفر کرده است و البته چنين نيست.

مرگ فرزند: در سالهاى اواخر قرن چهارم هجرى هنگامى که فردوسى به شصت‌وپنج سالگى رسيده بود مرگ فرزند جوانش پشت پدر را دوتا کرد و «به‌جاى عنان عصا به دست وى داد»:

جوان را چو شد سال بر سى‌وهفت

نه بر آرزو يافت گيتى و رفت

…مرا شصت‌وپنج و ورا سى‌وهفت

نپرسيد از اين پير و تنها برفت.

اين حادثه بايد در حدود سال 395 ه‍ .ق. اتفاق افتاده باشد.

تاريخ درگذشت: درگذشت فردوسى را حمدالله مستوفى در سال 416 و دولتشاه در سال 411 ه‍ .ق. دانسته‌اند. با توجه به سالهاى عمر او و تاريخ تولدش ميتوان سال 411 را درست‌تر دانست زيرا در سراسر شاهنامه بيتى نيست که عمر فردوسى را بيش از 80 سال بنمايد و اگر به تاريخ تولد او 82 سال هم بيفزاييم از سال 411 بيشتر نميشود. از طرفى بنا به روايت نظامى عروضى در سال مرگ او سلطان محمود در سفر هند بوده است و سال 411 هم سال فتح قلاع نور و قيرات به‌وسيلهء محمود است. و در روايتى که نظامى نقل ميکند در آن سفر خواجه احمد حسن ميمندى نيز همراه سلطان بوده است در حالى که اگر سال مرگ فردوسى 416 باشد پس از عزل خواجه ميمندى است. نظامى گويد که در راه بازگشت از هندوستان سلطان را دشمنى بود که حصارى استوار داشت. سلطان پيامى براى وى فرستاد که تسليم شود و هنگامى که پيک او بازميگشت از وزيرش پرسيد: «چه جواب داده باشد؟». وزير گفت:

اگر جز به کام من آيد جواب

من و گرز و ميدان و افراسياب.

اين بيت شاه را به ياد شاعر دل‌شکسته انداخت و هنگامى که به پايتخت آمد، بنا به نوشتهء نظامى عروضى شصت‌هزار دينار براى فردوسى فرستاد، اما نوشداروى او هنگامى رسيد که سهراب مرده بود و «جنازهء فردوسى را به دروازهء رزان بيرون همى بردند». تنها دخترى که از او بازمانده بود صلهء شاه را پس داد و ابوبکر کرامى مأمور شد که از آن پول رباط چاهه را بر سر راه مرو و نيشابور بسازد.

آرامگاه فردوسى: امروز در 27هزارگزى مشهد و در شش‌هزارگزى راه مشهد به قوچان، در کنار خرابه‌هاى طوس قديم جايى است که آن را «شهر طوس» ميخوانند و در دل اين نقطه، در ميان باغى نسبةً بزرگ بناى سنگى آرامگاه فردوسى قرار دارد. اين بنا به فرمان رضاشاه در سال 1313 ه‍ .ش. ساخته شد. نظامى عروضى نويسد که پس از مرگ فردوسى يکى از مذکران متعصب طابران طوس مانع تدفين جنازهء وى در گورستان شهر شد و او را رافضى خواند. به‌ناچار جنازه را در باغى که کنار دروازهء شهر و متعلق به خود حکيم فردوسى بود به خاک سپردند و اگر اين روايت درست باشد محل آرامگاه کنونى شاعر را بايد ملک شخصى او شمرد.

مذهب فردوسى: فردوسى را برخى از محققان شعوبى دانسته‌اند ولى نميتوان اين عقيده را محقق و قاطع دانست. وى با وجود اينکه مسلمانى مؤمن است و همين حقيقت‌جويى يکى از موجبات بى‌اعتنايى درباريان متعصب سلطان محمود نسبت به وى بوده است به انديشه‌هاى زردشتى و دين بهى نظر تحسين دارد و به نوشتهء دکتر معين در کتاب مزديسنا و تأثير آن در ادبيات پارسى، «هر موقع که توانسته است به کيش ايرانى گريز زند از سوز دل و شور باطنى سخن رانده است». و با تأسف بسيار افزوده است که:

چو زين بگذرى دور عُمَّر بود

سخن گفتن از تخت و منبر بود.

اما در هر حال بايد به خاطر داشت که او همواره موحد بوده و گفته است: «به ناگفتن و گفتن ايزد يکى است» و نيز خاطرنشان ساخته است که:

اگر خلد خواهى به ديگر سراى

به نزد نبى و وصى گير جاى.

�کيم ابوالقاسم فردوسى

هزارهء فردوسى: چون بعضى از محققان تولد فردوسى را در سال 313 حساب کرده بودند هزار سال پس از آن (1313) در زمان رضاشاه گروهى از بزرگان دانش ايران‌شناسى و محققان کشورهاى ديگر به ايران دعوت شدند و کنگره‌اى با شرکت فضلاى زمان در تهران تشکيل شد تا هزارهء فردوسى را جشن بگيرد. جلسه‌هاى اين کنگره در دارالفنون تهران تشکيل مى‌شد. مجموعهء ارزنده‌اى از سخنرانيهايى که در اين کنگره ايراد گرديد و اشعارى که خوانده شد زير عنوان «هزارهء فردوسى» در سال 1322 از طرف وزارت فرهنگ منتشر شد. در پايان کنگره ميهمانان ايران و اعضاى ايرانى کنگره به خراسان سفر کردند و در همان سفر آرامگاه حکيم بزرگ به دست رضاشاه گشوده شد.

آثار فردوسى: بزرگترين حماسهء ايرانى و يکى از چند اثر کوه‌آساى ادبى جهان شاهنامهء فردوسى است. داستانهاى حماسى و روايات تاريخى و افسانه‌هاى ما در قرون پيش از اسلام در کتب بسيارى پراکنده بود که از جملهء آنها بايد کارنامهء اردشير بابکان، يادگار زرير، بهرام چوبين، داستان رستم و اسفنديار، داستان پيران ويسه، کتاب پيکار، پندنامهء بزرگمهر، اندرز خسرو پسر قباد (انوشيروان)، ماديگان شطرنج، آئين‌نامه و گاهنامه را نام برد. اما برتر و جامع‌تر از همهء آنها «خداينامه» است که کارنامهء شاهان ايران کهن بوده است و تأليف آن را در زمان خسروپرويز دانسته‌اند و در مقدمهء بايسنقرى شاهنامه آمده است که يزدگرد شهريار، دهقان دانشورى را به تکميل آن مأمور ساخت. اين کتاب را ابن‌مقفع به عربى ترجمه کرده است اما از اين ترجمه چيزى در دست نيست. بايد اين نکته را خاطرنشان کرد که خداينامهء پهلوى يا ترجمهء عربى آن مستقيماً در دست فردوسى نبوده است زيرا فردوسى از مأخذى ديگر استفاده کرده، بدين معنى که پيش از شروع کار شاهنامه، سپهسالار پاک‌نژاد خراسان ابومنصور عبدالرزاق وزير خود ابومنصور معمرى را به گردآورى دهقانان و تأليف کارنامهء شاهان مأمور ساخته و شاهنامهء فارسى منثورى پرداخته بود و همين گرد آوردن دهقانان و موبدان، که روايات را سينه به سينه آموخته بودند، نشان ميدهد که متن خداينامه در دسترس ابومنصور نبوده است. علاوه بر ابومنصور معمرى، کسان ديگر و از جمله ابوالمؤيد بلخى و ابوعلى محمدبن احمد بلخى نيز شاهنامه‌هايى به نثر نوشته بودند اما گمان نمى‌رود که مأخذ فردوسى کتابى جز شاهنامهء ابومنصورى بوده باشد و البته اطلاعات و معلومات شخصى و از همه مهمتر قدرت تصور بيمانندش در پرداختن کتاب بى‌اثر نبوده است. قسمتى از روايات شاهنامه را نيز از شخصى به نام «آزادسرو» نقل ميکند(3) و در اين مورد به‌تحقيق نميتوان گفت که آيا آزادسرو مستقيماً مطالب را براى وى گفته است يا جزو گردآورندگان شاهنامهء ابومنصورى بوده و فردوسى عين عبارت ابومنصورى را به نظم آورده است؟

داستان نظم شاهنامه: در مورد داستانهاى حماسهء ملى ايران بايد گفت که در اين کار فردوسى مبتکر نبوده و پيش از او ديگران بدان دست زده بودند: مسعودى مروزى قسمتى از شاهنامه را به وزن ترانه‌هاى ساسانى ساخته بود که از تمام آن فقط چند بيتى از سرگذشت کيومرث مانده است. پس از مسعودى، دقيقى طوسى سرگذشت گشتاسب و ظهور زردشت را به نظم آورد و چون دقيقى به دست غلامى کشته شد، شاهنامهء وى نيز ناتمام ماند و بنا به گفتهء فردوسى:

ز گشتاسب و ارجاسب بيتى هزار

بگفت و سر آمد بر او روزگار

يکايک از او بخت برگشته شد

به دست يکى بنده بر کشته شد.

فردوسى که شايد پيش از مرگ دقيقى و حتى پيش از آنکه وى به کار شاهنامه دست بزند خود در اين فکر بود کمر همت بر ميان بست و اثرى در حدود شصت برابر کار دقيقى به وجود آورد و هنگامى که به سرگذشت گشتاسب رسيد، هزار بيت دقيقى را هم در شاهنامهء خود نقل کرد. فردوسى براى تأليف شاهنامه زحمات فراوان کشيد و نيروى جسمى و مالى خود را هم بر سر آن نهاد. ميگويد که براى فراهم کردن متن داستانها «بپرسيدم از هر کسى بيشمار» و آنگاه دوست مهربانى که «تو گويى که با من به يک پوست بود» در اين راه مرا يارى کرد و گفت:

نوشته من اين نامهء پهلوى

به نزد تو آرم مگر بغنوى.

آنگاه بزرگان زمان مانند حيى قتيبه و على ديلم که مقام و سرگذشت آنها روشن نيست(4)وى را تشويق کردند و او در حدود سى سال در اين کار پايدارى کرد و از نظم خود «کاخى بلند پى افکند که از باد و باران نيابد گزند» و هنگامى که در حدود «پنج هشتاد بار از هجرت» مى‌گذشت «نامهء شاهوار» وى به پايان رسيد. به‌درستى نميدانيم که ارتباط او با دربار محمود غزنوى چگونه بوده است. از مدايحى که در شاهنامه آمده است چنين استنباط ميشود که فضل‌بن احمد اسفراينى وزير سلطان محمود، نصربن سبکتکين برادر سلطان و گروهى ديگر از بزرگان خراسان به او نظر لطف داشته‌اند و در کار شاهنامه مشوق وى بوده‌اند. فضل‌بن احمد اسفراينى که تا سال 401 ه‍ .ق. وزير محمود بود به زبان و فرهنگ ايران علاقه داشت و هم او بود که فردوسى درباره‌اش گفته است:

کجا فضل را مسند و مرقد است

نشستنگه فضل بِن احمد است

نبد خسروان را چنان کدخداى

به پرهيز و داد و به آيين و راى.

اما دريغ که هنگام سفر فردوسى به غزنين بر مسند فضل مردى نشسته بود که با وجود فضل و هنر، در دين تعصب داشت و آنچه را به ايران پيش از اسلام بازمى‌گشت به حکم تعصب باطل ميشمرد. اين شخص خواجه احمدبن حسن ميمندى است که دفاتر ديوانى محمود را بار ديگر از فارسى به عربى گردانيد و سخن و ادب پارسى را خوار کرد. پيداست که او هرگز براى فردوسى راهى به دربار نمى‌گشود و اگر مى‌گشود، علل ديگرى که گفته خواهد شد آن راه را مى‌بست. موانع ديگرى که در راه حکيم طوسى وجود داشت يکى حسادت شاعران دربار بود که او را از دور مى‌شناختند و نزديک شدن او را به شاه به زيان خود مى‌ديدند و ديگر طرز فکر و تعصب محمود غزنوى بود که نه با مذهب و افکار فردوسى موافقت داشت و نه ميتوانست غرور ميهنى او را بپذيرد. حملهء فردوسى به تورانيان و بزرگداشت نژاد و تمدن ايرانى چيزى نبود که به مذاق محمود خوش آيد و روايت تاريخ سيستان که در ذيل عنوان سفرهاى فردوسى نقل شد، ميتواند دليل نزديکترى براى اين حقيقت باشد. به‌هرحال شاهنامه در بارگاه غزنين خوانده شد و دير نپاييد که حسادت بدگويان «بازار فردوسى را تباه کرد». خودِ وى ميگويد:

مرا غمز کردند کآن پرسخن

به مهر نبى و على شد کهن.

آرامگاه �کيم ابوالقاسم فردوسى

ترجمه‌هاى شاهنامه: شاهنامهء فردوسى به تمام زبانهاى زندهء دنياى امروز ترجمه شده و دربارهء آن کتابها و مقاله‌هاى بيشمار به رشتهء تحرير درآمده است، که از جملهء آنها اين ترجمه‌ها و کتب قابل‌ذکر است: ترجمهء شاهنامه به زبان آلمانى توسط گورس(5)، ترجمهء رستم و سهراب به آلمانى به‌وسيلهء فريدريش روکرت(6)، ترجمهء کامل شاهنامه به آلمانى به دست شاک(7)، کتاب حماسهء ملى ايران دربارهء شاهنامه نوشتهء تئودور نلدکه(8)، ترجمه‌هاى سر ويليام جونز(9)، لومسدن(10)، ترنر مکان(11)، و کارهاى جورج وارنر(12)، و برادرش ادموند وارنر(13) در زبان انگليسى، ترجمهء منثور کريمسکى(14) و ترجمه‌هاى منظوم و ناتمام لوزيمسکى(15) و ژکفسکى(16) در زبان روسى، ترجمهء بى‌مانند ژول مول(17) در زبان فرانسه، ترجمهء لاتينى فولرس(18) و بسيارى ترجمه‌هاى ديگر که يادآورى آنها موجب اطالهء کلام خواهد شد. از برجسته‌ترين ترجمه‌هاى شاهنامه اثرى است که قوام‌الدين فتح‌بن على البندارى در سال 620 ه‍ .ق. به زبان عربى در شام انجام داده و به عيسى‌بن ابى‌بکربن ايوب حکمران عرب تقديم داشته و دکتر عبدالوهاب عزام استاد جامع‌الازهر (در قاهره) آن را تصحيح و چاپ کرده است.

اهميت فردوسى و شاهنامهء او: فردوسى را بايد پيشرو کسانى شمرد که به افتخارات ايران کهن جان داده و عظمت آن را آشکار ساخته‌اند. او مظهر وطن‌پرستى و ايران‌دوستى واقعى است و مى‌گويد که اگر ما:

ز بهر بر و بوم و فرزند خويش

زن و کودک و خرد و پيوند خويش

همه سربه‌سر تن به کشتن دهيم

از آن به که کشور به دشمن دهيم.

از طرف ديگر او را ميتوان حافظ تاريخ ايران کهن دانست. مطالعهء منابع عربى دورهء اسلامى و آثار باقيمانده از روزگاران پيش از اسلام نشان ميدهد که بسيارى از روايات شاهنامه درست مطابق خداينامه‌هاى پيشينيان است و حکيم طوسى در نقل آنها کمال امانت را مراعات کرده است. نکتهء ديگر که نبايد از آن غافل بود اين است که در اثر گرانبهاى فردوسى گاه رسوم و آداب و شيوهء زندگى مردم ايران کهن، به نقل از منابع قديم، آورده شده و به اين ترتيب ميتوان بسيارى از آن رسوم را از طريق مطالعهء شاهنامه دانست و به عبارت ديگر شاهنامه مأخذى براى جامعه‌شناسى تاريخى است. يکى از بزرگترين امتيازهاى فردوسى ايمان به اصول اخلاقى است. فردوسى هرگز لفظ رکيک و سخن ناپسند در کتاب خود نياورده و همين امر باعث شده است که هجونامهء محمود غزنوى را بسيارى از دانشمندان مجعول بدانند. اندرزهاى گرانبهاى او گاه با چنان بيان مؤثرى سروده شده است که خواننده نميتواند خود را از تأثير آن بر کنار دارد:

ز خاکيم بايد شدن سوى خاک

همه جاى ترس است و تيمار و باک

جهان سربه‌سر حکمت و عبرت است

چرا بهرهء ما همه غفلت است؟

سخن‌پردازى که دربارهء او گفتگو مى‌کنيم صاحب‌دلى حساس بوده و سوز و گداز و شيدايى عاشقانه را به‌خوبى در لابه‌لاى ابيات پرهيمنهء اين حماسهء بزرگ گنجانيده است. سرگذشت عشق زال و رودابه و داستان منيژه و بيژن دو نمونه از اين گونه شعرهاست. گاهگاه صحنهء يک ديدار يا سلام و احوالپرسى را در عين سادگى چنان شرح ميدهد که گويى خواننده ماجرا را به چشم مى‌بيند. هنگامى که گيو براى آوردن کيخسرو به توران سفر مى‌کند، خسرو با شادى از او استقبال مى‌کند. فردوسى ميگويد:

ورا گفت: اى گيو شاد آمدى!

خرد را چو شايسته داد آمدى!

چگونه سپردى بر اين مرز راه؟

ز طوس و ز گودرز و کاوس‌شاه،

چه دارى خبر؟ جمله هستند شاد؟

همى در دل از خسرو آرند ياد؟…

جهانجوى رستم، گو پيلتن

چگونه است و دستان آن انجمن؟…

فردوسى در وصف منظره‌ها و نمايش پرده‌هاى مختلف رزم و بزم بر بسيارى از شاعران زبان پارسى برترى دارد. در وصف‌هاى او سادگى و دقت و لطافت بيان با هم آميخته است. بنا بر تحقيق هانرى ماسهء فرانسوى در سراسر شاهنامه بيش از دويست‌وپنجاه قطعهء توصيف وجود دارد که اغلب آنها بديع و دلکش است. در زيبائى رودابه دختر مهراب و معشوقهء زال چنين سخن مى‌گويد:

ز سر تا به پايش به‌کردار عاج

به رخ چون بهار و به بالا چو ساج

دو چشمش به‌سان دو نرگس به باغ

مژه تيرگى برده از پر زاغ

اگر ماه جويى همه روى اوست

وگر مشک بويى همه موى اوست

بهشتى است سرتاسر آراسته

پر آرايش و رامش و خواسته…

سرود دلکشى که در وصف مازندران ساخته و در آن از «کوه و لاله و سنبل و هواى خوشگوار و زمين مشکبار» شمال ايران سخن گفته وصف دقيق و درستى از ديار مازندران است. آنجا که سياهى شب را در آغاز داستان منيژه و بيژن نقاشى مى‌کند بديع‌ترين و زنده‌ترين تصوير شب را در سخن او مى‌بينيم:

سپاه شب تيره بر دشت و راغ

يکى فرش افکنده چون پر زاغ

چو پولاد زنگارخورده سپهر

تو گفتى به قير اندر اندود چهر

نمودم ز هر سو به چشم اهرمن

چو مار سيه باز کرده دهن…

�کيم ابوالقاسم فردوسى

در بيان او گاه توصيف، صورت مبالغه پيدا مى‌کند اما هماهنگى لفظ و حسن تشبيه به قدرى است که هرگز اغراق و مبالغهء شاعر را ناخوشايند جلوه نمى‌دهد. اين چند بيت در وصف تهمينه دختر شاه سمنگان و مادر سهراب است:

دو ابرو کمان و دو گيسو کمند

به بالا به‌کردار سرو بلند

دو رخ چون عقيق يمانى به رنگ

دهان چون دل عاشقان گشته تنگ

دو برگ گلش سوسن مى‌سرشت

دو شمشاد عنبرفروش از بهشت

بناگوش تابنده خورشيدوار

فروهشته زو حلقهء گوشوار

لبان از طبرزد زبان از شکر

دهانش مکلل به دُرّ و گهر

ستاره نهان کرده زير عقيق

تو گفتى ورا زهره آمد رفيق.

فردوسى را نبايد تنها حماسه‌سرا شمرد. او در عين حال که بدين شيوه شهرت دارد، سخنورى است که در تغزل و رشته‌هاى ديگر شعر نيز ميتوان او را با بزرگان آن فنون قياس کرد.

آثار ديگر فردوسى: شاهنامه معيار و مشخص کامل خلاقيت طبع فردوسى است ولى کار او به همين اثر پايان نمى‌يابد. دربارهء فردوسى به‌عنوان مصنف «يوسف و زليخا» و همچنين برخى قطعات تغزلى ميتوان سخن گفت… انکار تعلق منظومهء يوسف و زليخا شايد مشکل‌تر از اثبات آن باشد اما دلايل رد اين اثر به عنوان اثر فردوسي زياد تر است و غالبا بر اساس مقايسه اين اثر با شاهنامه مي باشد. دليل اساسى به نفع مصنف بودن فردوسى اين است که بعيد مينمايد مصنف چنين اثر منظومى مجهول و گمنام مانده باشد… شکى که براى برخى از دانشمندان ايران مبدل به نفى کامل مصنف بودن فردوسى گرديد تقريباً مربوط به زمان ماست… از طرفى اشاره به اينکه «يوسف و زليخا» با زبان شاهنامه سروده نشده است نميتواند ثابت کند که اين کتاب اثر فردوسى نيست، زيرا در خود شاهنامه هم زبان اسکندرنامه با قسمتهاى اساطيرى تفاوت دارد و طبيعى است که منظومه‌اى مذهبى و رمانتيک را که با قرآن رابطه دارد، فردوسى نميتوانسته است با زبان شاهنامه بسرايد و نيز اگر گويندهء اين منظومه جز فردوسى بوده و گمنام مانده باشد باز هم مشکل ميتوان قبول کرد که در نقلها و ادبيات کلاسيک ايران هيچ ذکرى از او نرفته باشد، در حالى که در تذکره‌ها گاه از سراينده‌اى که فقط چند بيت شعر دارد نام برده شده است.

از طرف ديگر با وجود آنکه اين منظومه در بحر متقارب مثمن مقصور و به وزن شاهنامه است و مطابق اکثر نسخ چاپى و خطى و از جمله نسخهء چ بمبئى به تاريخ 1344 ه‍ .ق. چنين آغاز ميشود:

به نام خداوند هر دو سراى

که جاويد ماند هميشه به‌جاى.

، به استناد ابياتى که در مقدمهء آن آمده پيش از سرايندهء اين کتاب موضوع سرگذشت يوسف را کسانى ديگر از جمله ابوالمؤيد بلخى و شاعرى ديگر به نام بختيارى به نظم آورده‌اند. به‌موجب نسخهء خطى موجود در موزهء بريتانيا سراينده سفرى به بغداد کرده و در آنجا اين منظومه را به خواهش ابوعلى حسن‌بن محمدبن اسماعيل ساخته است. در آغاز تمام نسخ خطى و چاپى ابياتى نيز ديده ميشود که سراينده ضمن آن ابيات اظهار ميدارد که پيش از اين از داستانهاى تاريخى و حماسى و عشقى سخن ميگفته و اينک از آن کارهاى بى‌ثمر و بى‌پايه دست کشيده و راه خدا پيش گرفته است و ميخواهد داستانى از قرآن کريم را به نظم پارسى درآورد. اشتباه ديگرى که کتابدار موزهء بريتانيا در مورد سفر فردوسى به اصفهان مرتکب شده بود و از آن ياد کرديم، موجب شد که گروهى از محققان تصور کنند که فردوسى در همان سال که به اصفهان رفته سرى هم به بغداد زده و در آنجا داستان يوسف و زليخا را ساخته است. اما در هر صورت بدين حدس‌ها نميتوان اعتماد کرد و به دلايلى که ذي بيان خواهد شد صحت انتساب اين اثر به فردوسى بسيار بعيد است: 1– نام فردوسى و ممدوحان و معاصران او در اين منظومه نيست و فقط در پشت جلد کتاب، فردوسى به‌عنوان سرايندهء آن معرفى شده است. 2– مورخان و تذکره‌نويسان همزمان يا نزديک به زمان فردوسى هرگز دربارهء او به‌عنوان سرايندهء «يوسف و زليخا» سخن نگفته‌اند و تا نيمهء اول قرن نهم از يوسف و زليخاى فردوسى سخنى در ميان نيست. 3– در مورد ابياتى که مربوط به گذشتهء سراينده است و چنين مينمايد که اين گوينده روزى حماسه‌سرا بوده، ميتوان احتمال داد که ابيات مذکور را ناسخى که اندک طبع شعرى داشته است براى اثبات تعلق منظومه به فردوسى و يا براى آزمودن طبع خود الحاق کرده باشد و يا به قول يکى از دانشمندان معاصر شايد سراينده قبلا در مجالس دربارى راوى بوده و اشعار حماسه‌سرايان را در بزم شاهان مى‌خوانده است. 4– بر اساس آنچه در اثبات درستى انتساب منظومه به فردوسى گفته‌اند به آسانى نميتوان پذيرفت که زنده‌کنندهء زبان پارسى و پى‌افکن کاخ بلند شاهنامه اثر گرانبهاى خود را بى‌ارزش شمارد و در مقدمهء يوسف و زليخا بگويد که «نيرزد صد از آن به يک مشت خاک». همين خود يکى از بزرگترين دلايلى است که براى رد نسبت منظومهء يوسف و زليخا از فردوسى داريم. 5– تحقير و تمسخر حماسه‌سرايى چيزى است که بر زبان شعراى بعد از فردوسى و به‌خصوص معاصران اميرمعزى و خود او بسيار ديده ميشود. در عصر فردوسى با وجود رواج مدح و ستايش، حماسه هرگز منفور نبوده است که فردوسى هم در شمار مخالفان آن درآيد. 6– گويندهء «يوسف و زليخا» خلفا را يکسان مينگرد و هرگز خود را مانند فردوسى «خاک پى حيدر» نميداند و به همين دليل ميتوان گفت که اين منظومه از فردوسى نيست زيرا فردوسى داراى روح ملى و حماسى است و صراحتا عقايد خود را بيان کرده است. 7– بالاتر از همهء دلايل، سستى ابيات «يوسف و زليخا» است که به‌حقيقت از مقام معنوى و حکمى فردوسى به‌دور است و انتساب بسيارى از آنها به فردوسى در حکم فروداشت و تحقير اوست. 8– در چند نسخهء خطى معتبر، از جمله نسخهء کتابخانهء ملى پاريس، ابياتى در مدح شمس‌الدوله طغانشاه پسر الب‌ارسلان حاکم هرات آمده است بدين صورت:

… سپهر هنر آفتاب امل

ولى‌النعم شاه شمس‌الدول

ملک بوالفوارس پناه جهان

طغانشاه خسرو الب‌ارسلان.

و اين ابيات اثبات مى‌کند که گوينده در حدود شصت سال پس از فردوسى ميزيسته است و هيچ دليلى وجود ندارد که مدح طغانشاه را اضافى و الحاقى بدانيم و ميتوان گفت در نسخه‌هاى ديگر، کاتبان به تصور اينکه منظومه از فردوسى است، اين ابيات را زائد پنداشته و حذف کرده‌اند. دربارهء اينکه «شاعر معاصر طغانشاه و سرايندهء يوسف و زليخا که بوده است؟» پاسخ قاطعى نميتوان داد. تنها نوشتهء سعيد نفيسى که خلاصهء آن نقل ميشود قابل‌تعمق است: در ميان ابيات مدح طغانشاه دو بيت بدينگونه ديده ميشود:

اما نيست بسيار مدت به‌جاى

که از ورج سلطان و لطف خداى

از اين ورطه دلشاد بيرون شود

به نزديک شاه همايون شود…

سعيد نفيسى «اما نيست» را «امانى است» خوانده و بدين نتيجه رسيده است که «امانى» تخلص شاعر است و اين شاعر چون طبع سرشار و قدرت فراوانى نداشته فراموش شده است. در هر صورت سرايندهء «يوسف و زليخا» هرکه باشد فردوسى نيست.

علاوه بر شاهنامه و منظومهء يوسف و زليخا که ذکر آنها گذشت قطعات غنائى جداگانه و حتى اشعار کامل و قصايدى چند به مصنف شاهنامه نسبت داده‌اند. و اگر قطعات مستخرج «اته»(19) کتابشناس و محقق آلمانى و نيز قطعاتى را که بهار و وحيد دستگردى از مجموعه‌هاى خطى بيرون کشيده‌اند بر هم بيفزاييم در حدود بيست قطعه شعر غنايى به فردوسى منسوب است. معروفترين قطعهء منسوب به او، شعرى است که عوفى در لباب‌الالباب آورده و چنين است:

بسى رنج بردم، بسى نامه خواندم

ز گفتار تازى و از پهلوانى

به چندين هنر شصت‌وسه سال ماندم

که توشه برم ز آشکار و نهانى

بجز حسرت و جز وبال گناهان

ندارم کنون از جوانى نشانى

به ياد جوانى کنون مويه آرم

بر اين بيت بوطاهر خسروانى

«جوانى من از کودکى ياد دارم

دريغا جوانى! دريغا جوانى».

در نسخهء خطى «مجمع‌البحرين» قطعهء ديگرى بدو منسوب است که وحيد دستگردى آن را در مجلهء ارمغان به چاپ رسانيده است. زبان اين قطعات غنايى با شاهنامه فرق دارد و در آنها لغات عربى بيشتر است و ميتوان گفت که پاره‌اى از قسمتهاى شاهنامه خود سرشار از «تغزل» است، مثل اين قطعهء معروف آن در ستايش لذت و توصيف باده:

عروسى است مى، شادى آيين او

که بايد خرد کرد کابين او

به روز آنکه با باده کشتى کند

فکنده شود گر درشتى کند

ز دل برکشد مى تف و دود و تاب

چنان چون بخار زمين آفتاب

چو عود است و چون بيد تن را گهر

مى آتش که پيدا کند زو هنر

گهر چهره شد آينه چون نبيد

که آيد در او خوب و زشتى پديد

دل تيره را روشنايى مى است

که را کوفت تن، موميايى مى است

بدان مى کند بددلان را دلير

پديد آرد از روبهان کار شير…

در نوشتن اين مبحث از منابع زير استفاده شده است: 1– مقالات استاريکف دربارهء «فردوسى و شاهنامه» ترجمهء رضا آذرخشى. 2– تاريخ ادبيات در ايران به قلم ذبيح‌الله صفا. 3– فردوسى طوسى تأليف محمد استعلامى. 4– شاهنامهء فردوسى چ بروخيم. 5– معجم الانساب زامباور ج2 در موضوع آل‌باوند. رجوع به مآخذ شود.

 فرهنگ دهخدا

Hakim Abol Qasem Ferdowsi - �کيم ابوالقاسم فردوسى

A Brief Biography of Ferdowsi

 

Ferdowsi

Hakīm Abol-Qāsem Ferdowsī Tūsī (Persian: حکیم ابوالقاسم فردوسی توسی), more commonly transliterated as Ferdowsi, (9351020) was a highly revered Persian poet. He was the author of the Shāhnāmeh, the national epic of Persian-speaking world as well as the entire Iranian realm.

 

Life 

Ferdowsi was born in 935 in a village near Tus, in Greater Khorasan (now part of the Iranian province Razavi Khorasan).

His father was a wealthy land owner and he was a pious Muslim. [1][2]. His great epic, the Shāhnāmeh

(“The Epic of Kings”), to which he devoted more than 35 years, was originally composed for presentation to the Samanid princes of Khorasan, who were the chief instigators of the revival of Iranian cultural traditions after the Arab conquest of the seventh century.

When he was just 23-years old, he found a “Shāhnāmeh” written by Abu-Mansour Almoammari; it was not, however, in poetic form. It consisted of older versions ordered by Abu-Mansour ibn Abdol-razzagh. The discovery would be a fateful moment in the life of the poet. Ferdowsi started his composition of the Shahnameh in the Samanid era in 977 A.D[3]. During Ferdowsi’s lifetime the Samanid dynasty was

 conquered by the Ghaznavid Empire.

After 30 years of hard work, he finished the book and two or three years after that, Ferdowsi went to Ghazni, the Ghaznavid capital, to present it to the king. There are various stories in medieval texts describing the lack of interest shown by the new king, Sultan Mahmud of Ghazni, in Ferdowsi and his lifework. According to historians, Mahmud had promised Ferdowsi a dinar for every distich written in the Shahnameh (60,000 dinars), but later retracted and presented him with dirhams (20,000 dirhams), which were at that time much less valuable than dinars (every 100 dirhams worth 1 dinar). Some think it was the jealousy of other poets working at the king’s court that led to this treachery; the incident encouraged Ferdowsi’s enemies in the court. Ferdowsi rejected the money and, by some accounts, he gave it to a poor man who sold wine. Wandering for a time in Sistan and Mazandaran, he eventually returned to Tus, heartbroken and enraged.

He had left behind a poem for the King, stuck to the wall of the room he had worked in for all those years. It was a long and angry poem, more like a curse, and ended with the words:

“Heaven’s vengeance will not forget. Shrink tyrant from my words of fire, and tremble at a poet’s ire.”

Ferdowsi is said to have died around 1020 in poverty at the age of 90, embittered by royal neglect, though fully confident of his work’s ultimate success and fame (clearly seen especially in last verses of his book). One tradition claims Mahmud re-sent the amount promised to Ferdowsi’s village, but when the messengers reached his house, he had died a few hours earlier. The gift was then given to his daughter, since his son had died before his father at the age of 37. However, his daughter refused to receive the sum, thus making Ferdowsi’s Shahnameh immortal.

Later the king ordered the money be used for repairing an inn in the way from Merv to Tus, named “Robat Chaheh” so that it may remain in remembrance of the poet. This inn now lies in ruins, but still exists.

Some say that Ferdowsi’s daughter inherited her father’s hard earned money, and she built a new and strong bridge with a beautiful stone caravanserai nearby for travellers to rest and trade and tell stories.[4]

Ferdowsi was buried at the yard of his own home, where his mausoleum now lies. It was not until Reza Shah Pahlavi’s rule, in 1925, that a mausoleum was built for the great poet.

 

Ferdowsi and religion

Ferdowsi was a Shia Muslim, which is apparent from the Shahnameh itself and confirmed by early accounts.[5] On the one hand, he was lenient as regards religion. As Nöldeke remarks, Ferdowsi

remembered the religion of his forbears with respect, and, at the same time, nowhere did he show any signs of a deep Islamic faith. Indeed, to the contrary, here and there are moments in the Shahnameh which, even if they were present in his sources, should not strictly have been given currency by the pen of a committed Muslim[6]. On the other hand, however, he also showed a prejudice in favor of his own

sect (i.e. Shi’ism) and, as is apparent from the exordium to the Shahnameh, considered his own sect to be the only true Islamic one. The explanation for this contradiction lies in the fact that during the first centuries of Islam, in Persia, Shi’ism went hand in hand with the national struggle in Khorasan, or very nearly so, such that the caliphate in Baghdad and its political supporters in Persia never made any serious distinction between the “Majūs” (Zoroastrians), “Zandīq” (Manicheans), “Qarmatīs” (Isma’ili Shi’ism), and “Rāfezīs” (Shias in general)[5]

 

Books

His masterpiece, the Shāhnāmeh, is the most popular and influential national epics belonging to the Iranian people that at one time made up the greater Persian Empire, named in Prophet Zarathustra’s Gatha as Airyanem Vaejah, in Shahnameh as Iran, and in Greek as Persian Empire. In this context we use “Persians” to denote what the Greeks viewed as the people of Airyanem Vaejah and the word Persia for all its territories. Thus the greatest achievement of Ferdowsi is to have all of the named fragments of the former Persian Empire, once again recite together “if there is no Iran, may my body be vanquished, and in this land and nation no one remain alive, if everyone of us dies one by one, it is better than giving our country to the enemy.” If there is a single document in the Persian literature that can reunite Persia and all of its nations, it is this document.

 

The Shāhnāmeh, or the “Book of Kings,” consists of the translation of an even older Pahlavi (Middle Persian) work. It has remained exceptionally popular among Persians for over a thousand years. It tells the history of old Persia before the Arab conquest of the region. This tale, all written in poetic form and in Darī Persian, starts 7,000 years ago, narrating the story of Persian kings, Persian knights, Persian system of laws, Persian Religion, Persian victories and Persian tragedies.

Illustrations, especially those of Master Mahmoud Farshchian, are historical and use the different themes for the stories.

According to popular legend, Ferdowsi was commissioned by Sultan Mahmud of Ghazni to write a book about his valour and conquests. However, the poet, though dedicating the book to the King for an agreed fee of 30 horses loaded with gold coins, decided to tell the story of the Kings that had made the land of Persia into an Empire throughout the ages. This task was to take the poet some thirty years or more, during which he included the verse:

… I suffered during these thirty years, but I have revived the Iranians (Ajam) with the Persian language; I shall not die since I am alive again, as I have spread the seeds of this language …

Upon the presentation of the Shāhnāmeh, Sultan Mahmud was furious for not being the subject of the book and finally betrayed the agreement by offering Ferdowsi thirty camels loaded with Silver; the offer was refused by the poet. Heartbroken and poor the poet returned to his home town of Tus, the Sultan eventually realising his error and the true value of the Shāhnāmeh sent the agreed fee to the poet yet, upon the arrival of the camels the Ferdowsi’s coffin was being carried out through the exit gate of Tus to his grave.

 

Influence

Ferdowsi is one of the undisputed giants of Persian literature. After Ferdowsi’s Shāhnāmeh a number of other works similar in nature surfaced over the centuries within the cultural sphere of the Persian language. Without exception, all such works were based in style and method on Ferdowsi’s Shāhnāmeh, but none of them could quite achieve the same degree of fame and popularity as Ferdowsi’s masterpiece.

Ferdowsi has a unique place in Persian history because of the strides he made in reviving and regenerating the Persian language and cultural traditions. His works are cited as a crucial component in the persistence of the Persian language, as those works allowed much of the tongue to remain codified and intact. In this respect, Ferdowsi surpasses Nezami, Khayyam, Asadi Tusi, and other seminal Persian literary figures in his impact on Persian culture and language. Many modern Iranians see him as the father of the modern Persian language.

According to the Encyclopedia Britannica:The Persians regard Ferdowsi as the greatest of their poets. For nearly a thousand years they have continued to read and to listen to recitations from his masterwork, the Shah-nameh, in which the Persian national epic found its final and enduring form. Though written about 1,000 years ago, this work is as intelligible to the average, modern Iranian as the King James version of the Bible is to a modern English-speaker. The language, based as the poem is on a Pahlavi original, is pure Persian with only the slightest admixture of Arabic.[7]

 

 

Scenes from the Shāhnāmeh carved into reliefs at Tus, where Ferdowsi is buried. 

Source: Wikipedia

 

Posted in Famous Iranian - ایرانی های مشهور, Ferdowsi - حکيم ابوالقاسم فردوسى, History - تاريخ, Iran - ایران, News - خبرها, Poetries - شعر ها | Comments Off

A brief Biography of a great and famous Iranian Scientist – خلاصه ای از زندگینامه ی دانشمندی بزرگ و جهانی از فرزندان ایران زمین

Posted by Mehdi Kazemi on 10 May, 2008

Prof. Dr. Mahmoud Hessaby, the outstanding personality of science and contemporary culture, and the founder of New Physics in Iran, was born in 1903 in Tehran of parents from the city of Tafresh.
He started his formal schooling in Beirut at the age of 7, while the family was in a poor financial position and with the hardships of being far from his native land.
From the start till the end of his higher studies, he always acquired the first grade among his fellow students. He studies the Holy Koran, Golestan and Boostan of Saadi, poems of Hafez and Mansha’at of Ghaem Magham at home with his mother Mrs. Ghohar shad Hessaby.
During the first summer which coincided with the start of the first world war, he studied English on his own and was active in sports. Later he became swimming instructor and life guard.
He was perfectly acquainted with the traditional Iranian music as well as the classical Western music and played piano and violin with skill. Prof. Mahmoud Hessaby went through the higher education as the following: Bachelor’s degree of Arts and Sciences from American University of Beirut at the age of 17. Civil Engineering degree in 1922 at the age of 19. Medical studies at the American University of Beirut. Certificate of Mathematics, Astronomy and Astrology. Certificate of Biology. Electrical Engineering Diploma from “
Ecole Supérieure de ĹElectricié “, Paris. Certificate from ” Ecole Supérieure des Mines
“, Paris. Doctor’s degree in Physics from Sorbonne University, Paris 1927.
Prof. Dr. Mahmoud Hessaby spoke French, English, German, and Arabic languages and used them in his research studies. He also knew Latin, Sanskrit, Italian, Greek, Pahlavi, Avestan, and Turkish and used them in his etymological researches.
Dr. Mahmoud Hessaby during his precious life kept important and various scientific and cultural posts:
The establishment of scientific centers such as: Highway Engineering School at the Ministry of Public Works (Ministry of Roads bow), the “Teacher’s College”, writing the University Charter and founding of Tehran University and founding the Faculty of Science and Engineering School are among his most outstanding cultural services. Having thousands of young students in 2 working generations and teaching of 7 generations of instructors are the major characteristics of this great man.
Posts & Services:
Survey and drawing of the first coastal road ― map between Persian Gulf ports, construction of the first road from Tehran to Shemshak, construction of the first radio ― station in Iran, commissioned during the dispossession of British Petroleum Company, to be the first chairman of the board and general manager of the National Iranian Oil company (N.I.O.C.), minister of Education in the cabinet of Dr. Mossadegh, professor of Physics at Tehran University till the age of 90 and also the dean for several years are the manifestation of some of his other services to the country.
In the scientific field, 23 research papers, articles and books have been put to print by Prof. Hessaby, including various fields such as Modern Physics, scientific words, Persian language and other scientific subjects of discussion.
This Iranian scientist’s theory of “Infinitely Extended Particles” is very well-known among the worlds scientists. The medal of the ”
Commandeur de la Légion ďHonneur
“, France’s greatest scientific medal was awarded to him for his very purpose.
During years of scientific research and studies in well-known universities of the world, he exchanged view with great scientists of the world such as Prof. Albert Einstein, Schrödinger, Born. Fermi and great scholars such as
Russel and André Gide
and he was only Iranian student of Prof. Einstein.
In 1987, during the Congress of 60 years of Physics in Iran, which was held in his honor, the services rendered by him as the “Father of Physics in Iran” were deeply appreciated. May the youngsters follow the path of this valuable scientist and eminent human being.

Prof. Mahmoud Hessaby died on 3d of September 1992, while he was being treated for heart conditions, at the University Hospital of Geneva. May his way be full of followers and his memory everlasting.

 

استاد دکتر محمود حسابی چهره ی برجسته ی علم و فرهنگ معاصر و بنیانگذار فیزیک نوین ایران در سال 1281 خورشیدی از پدر و مادر تفرشی متولد شدند. در 7 سالگی تحصیلات ابتدایی خود را در بیروت با تنگدستی و مرارتهای غربت آغاز نمودند. از ابتدا تا پایان تمامی تحصیلات عالیه در میان هم شاگردیهایی که از کشورهای مختلف بودند رتبه ی نخست را حائز گردیدند، در منزل قرآن کریم، گلستان و بوستان سعدی، غزلیات حافظ و منشآت قائم مقام را نزد مادرشان خانم گوهرشاد حسابی آموختند. در نخستین تابستانی که مصادف با جنگ جهانی اوّل بود زبان انگلیسی را به تنهایی فرا گرفتند. در چند رشته ی ورزشی کسب موفقیت نمودند در شنا دارای دیپلم نجات غریق شدند.
با موسیقی سنتّی ایران و موسیقی کلاسیک غربی به خوبی آشنا بودند و در نواختن ویولن و پیانو تبحّر داشتند. پروفسور محمود حسابی مدارج عالی تحصیلی را بدین شرح طی نمودند:
لیسانس ادبیات 1920 از دانشگاه آمریکایی بیروت در 17 سالگی، مهندسی راه و ساختمان 1922 در 19 سالگی، دروس پزشکی دانشگاه آمریکایی بیروت، دانشنامه ی ریاضی، نجوم و ستاره شناسی، دانشنامه ی بیولوژی (زیست شناسی)، مهندسی برق 1925 از دانشکده ی برق اکول سوپریوردو الکتریسیته پاریس، مدرک مهندسی معدن (پاریس)، دکترای فیزیک از دانشگاه سوربن پاریس 1927 .
استاد دکتر محمود حسابی به جز فارسی چهار زبان زنده ی دنیا فرانسه، انگلیسی، آلمانی و عربی را برای مطالعه و صحبت مورد استفاده قرار می دادند. همچنین به زبانهای سانسکریت، یونانی، لاتین، پهلوی، اوستا، ترکی، و ایتالیایی اشراف داشتند و آن را در تحقیقات علمی خود بخصوص در امر واژه گزینی زبان فارسی به کار می بردند.
دکتر محمود حسابی در طول عمر گرانمایه ی خود مصدر مشاغل و خدمات علمی و فرهنگی متعدّدی بودند. تأسیس مراکز علمی نظیر مدرسه ی مهندسی وزارت راه، دارالمعلّمین عالی، و دانشسرای عالی، نوشتن قانون دانشگاه، تأسیس دانشگاه تهران و بنیانگذاری دانشکده های فنّی و علوم از برجسته ترین خدمات فرهنگی ایشان می باشد.
داشتن چند هزار دانشجو، فعالیت در دو نسل کاری و تربیت 7 نسل استاد، شاخص عمده ی این بزرگمرد است.
از مشاغل و اقدامات مهم استاد، اولین نقشه برداری از راه ساحلی سراسری بنادر میان خلیج فارس، اولین راه تهران به شمشک، ساخت اولین رادیو در کشور، مأموریت خلع ید از شرکت نفت انگلیس، اولین رئیس هیئت مدیره و مدیر عامل شرکت ملی نفت ایران، وزیر فرهنگ در دولت دکتر محمّد مصدق، ریاست و استادی در دانشکده های فنّی و علوم دانشگاه تهران و تدریس در دانشگاه تا سن 90 سالگی از ویژگیهای این استاد است. همچنین بنیانگذاری مؤسسه ی ژئوفیزیک، تأسیس سازمان انرژی اتمی، ایجاد اوّلین دستگاه هواشناسی، پایه گذاری انجمن موسیقی ایران، تشکیل فرهنگستان زبان ایران، تدوین قانون و تشکیل مؤسسه ی استاندارد، تأسیس اوّلین بیمارستان خصوصی ایران، پایه گذاری اوّلین مدرسه ی عشایری در ایران (لرستان)، ایجاد اوّلین رصدخانه ی نوین در ایران (تعقیب ماهواره ها)، نمایانگر گوشه ی دیگری از خدمات پروفسور حسابی به کشور می باشد.
در زمینه ی تحقیق علمی تاکنون 23 مقاله، رساله و کتاب به وسیله استاد چاپ شده است که در بر گیرنده ی زمینه های مختلف به ویژه فیزیک مدرن، واژه های علمی، زبان فارسی و مباحث علمی گوناگون می باشد.
تئوری بی نهایت بودن ذرّات این دانشمند ایرانی در میان فیزیکدانان جهان شناخته شده است. نشان کومان دولوژیون دونور بزرگترین نشان علمی کشور فرانسه به همین مناسبت به ایشان اهدا گردید.
طی سالها تحقیق و مطالعات علمی در دانشگاههای معتبر عالم با دانشمندان بزرگ جهان نظیر پروفسور اینشتین، شرودینگر، بورن، فرمی ، و چندین فیزیکدان دیگر و همچنین علمای بزرگ مانند راسل و آندره زید همکاری و تبادل نظر نموده وایشان تنها شاگرد ایرانی پروفسور آلبرت اینشتین بودند.
در سال 1366 در کنگره 60 سال فیزیک ایران که به مناسبت بزرگداشت استاد برگزار شد از خدمات دکتر حسابی به عنوان پدر فیزیک ایران قدردانی به عمل آمد. باشد تا جوانان، راه این دانشمند گرانقدر و انسان والا را بپویند.
پروفسور محمود حسابی در 12 شهریور سال 1371 هنگام معالجه ی بیماری قلبی در بیمارستاندانشگاه ژنو بدرود حیات گفتند. راهشان پر رهرو و یادشان گرامی باد.

 

 

 

 

Posted in Famous Iranian - ایرانی های مشهور, History - تاريخ, Iran - ایران | Leave a Comment »